بی نیازی زبان پارسی از واژه های بیگانه

    Bizhan Shamoradi

    **بی‌نیازی زبان پارسی از واژه‌های بیگانه **

     (نوشته‌ی دکتر میرجلالدین کزازی)

     زبان پارسی زبانی است توانمند و بی‌نیاز. اگر گاهی به وامواژه‌ها نیاز دارد، این نیاز در همان مرز و اندازه‌‌ئی است که هر زبان می تواند داشت، و اگرچه بسیار کمتر از بسیاری از دیگر زبان‌ها نیازمند وامواژه‌هاست. این توانمندی در زبان پارسی برمی‌گردد به سامانه و دستگاه واژه سازی در این زبان که بسیار نیرومند و کارآمد و آفرینش گرانه است و اگرچه بی‌کرانه است. ما می توانیم بی‌شماره در پارسی واژه بسازیم. زبان پارسی مانند بسیاری از زبان‌های جهان کالبدینه نیست؛ بدین‌سان که پیمانه‌ها و ریخت‌های از پیش نهاده‌‌ئی برای واژه سازی در این زبان نمی‌بینیم. زبان پارسی بسیار نرمش پذیر است؛ به موم می ماند: خود را با توان زبانی در به کار برنده‌ی خویش دمساز می‌گرداند. هر چه مایه و توان و دانش شما در زبان پارسی بیشتر باشد، این زبان را آسان تر و مایه‌ورتر می‌توانید به کار بگیرید. برای همین است که این زبان در جهان سرود و سخن و چکامه شده است. برای آنکه سخنور می‌تواند آنچه را در درون او می گذرد، به یاری این زبان روشن تر و رساتر باز گوید. او زبان پارسی را بیش از هر زبان دیگر می‌تواند از آن خود کند و می‌تواند زبانی ویژه و شیوه شناختی در پارسی برای خود بیابد. برای نمونه، یکی از واژه‌های بسیار آشنا در زبان پارسی، واژه «دست» است. با این واژه می‌توان ده‌ها واژه ساخت؛ گذشته از آن واژه‌ها که دیگران پیش از این، از این واژه ساخته‌اند. بسنده است که این واژه را با واژه‌ی دیگر بپیوندید تا واژه‌ئی نو به دست آید: فرادست، فرودست، زیردست، زبردست، بالادست، پاییندست، دستاویز، دستبند، دستگیره و… اگرچه می‌توانیم فرهنگی خرد از واژگانی را که تاکنون با این واژه ساخته شده است فراهم بیاوریم. از این روی، این زبان در سرشت و ساختار، زبانی تُنُک مایه نیست که از برآوردن نیازهای روز ناتوان باشد و بخواهد از وام واژه‌ها بهره برد. ناتوانی، کمبود و بیتوشی از زبان پارسی نیست، ازکسانی است که این زبان را به کار می‌گیرند. از این روی می‌توان از واژگان بیگانه بپرهیزید؛ برای واژگانی که به هر انگیزه‌ئی در این زبان راه جسته است، برابرهای پارسی بیابیم؛ اندک اندک این واژه‌ها را هم از بان برانیم؛ و آن واژگان دیگر را به جای آن‌ها بنشانیم. ما اگر گاهی اندک نیاز داشتیم که واژه‌ئی را از زبان دیگر بستانیم، برآنم که می توانیم چنین کرد.

    ஜ۩۞۩ஜ

    پارسی گو

یکی از امکانات زبان پارسی

یکی از خصوصیّات هر زبان بخصوص زبان پارسی ساختن کلمات تازه از اصوات یا حروفی است ک به تنهائی معنی خاصی نمی‌دهند یا معنی متغاوتی دارند و زمانی که با هم ترکیب شدند و در کنار هم قرار گرفتند معنی جدیدی پیدا می‌کنند. این پیشنهاد ابتدا از طرف خانم پیرایه یغمائی شاعر خوش ذوق مطرح شد و من آن را به شعر در آوردم که البته ابیات آن خیلی می‌توانست بیش از این باشد. در شعر زیر که شاید به زعم بعضی‌ها تفنّنی به نظر برسد سعی شده از اصوات مهمله یا حروف بی معنی شعری فراهم شود که تنها قسمتی از این ترکیبات است و شما نیز می‌توانید بر این لیست چیزی اضافه کنید. این کار، نمایشی ار توانائی‌های زبان پارسی است نه تفریح یا سرگرمی.

«یار یار»

آمدی و «ولوله» در ما فتاد

«زلزله» در قامت و در پا فتاد

«به‌به» و «چه‌چه» ز در و بام خاست

کین مه نو، «لؤلؤ» زیبای ماست

«خش‌خش» برگ از تو سخن ساز کرد

«وز وز»  باد آمد و آواز کرد

«چک‌چک» باران به چمن زارها

«هل‌هله» انداخت به جوبارها

«لی‌لی» احباب به وقتِ  طواف

گرِد تو با روی خوش و قلب صاف

«بلبل» دل خسته ز آزار گل

«غل‌غله» انداخت به بازار گل

فاخته مجذوب تو «هوهو» کنان

قمریِ وِل گم شده «کوکو» کنان

«حق‌حق»  مرغ سحری از فراق

لاس و نر از شب به سحر «واق‌واق»

«هق‌هق» مرغان جدا زآشیان

«شرشر» اشک آمده از دیدگان

باد به «غب‌غب» همه غوکان مست

«پر پر» پروانه؛ که نتوان نشست

فوج کلاغان همه در «غارغار»

«هدهد» سرگشته سر شاخسار

دست ضعیفان به دعا زآستین

خاسته  از پیرهن «چین‌چین»

«نق‌نق» آن بی خبران  در نهان

حسن خود و عیب تو گیرد نشان

چشم حسودان همه «دو دو» زنان

خیره بر آن دلبرک خوش بیان

خصم گذر کرد زتو «سرسری»

عیب کنان لاف زن «در دری»

«تِرتِر»شان  از پس هزل و چرند؛

خنده کنان از سر بی مغزی‌اند

نام نکوی تو که جان پرور است

«لق‌لقه‌ی» هر دهن بی در است

«بربر» بی مایه‌ی صحرا نشین

یافته از حشمت تو مال و دین

ای تو همه «من‌من» و دارائیم

بی تو بود پستی و رسوائیم

«دل‌دلک‌»ام عاقل و بیدار باش

با وطن‌ات چنگ مکن، یار باش

«خُرخُر» خواب است به گوش از رقیب

برده ز دل تاب و ز جانم شکیب

«دم‌دم» صبح است نخوابیده‌ام

«کم‌کمک»ی خواب تو را دیده‌ام

«سوسو»ی نور کمی از آسمان

«تپ‌تپ» کم جان دل عاشقان

در شب تاریک نشد چاره ساز

«سرسر»ی از ما مگذر، دل نواز

در این ترکیبات، بیشتر حروف و اصوات جدا نوشته می‌شوند و بعصی مثل زلزله و ولوله و بلبل و نظایر آن‌ها را نباید جدا نوشت.

 ع. آرام

داستان «خاطرات بی زمان» با فرمت PDF

با تذکر و یادآوری یکی از دوستان (خانم شراره جمشید) و سپاس از ایشان، فایل PDF از داستان تهیه شد که در این جا قرار داده می شود. لطفاً روی لینک زیر کلیک بفرمائید. متأسفانه به علت سرعت کم نت و حجم زیاد فایل، ممکن است کمی دیر باز شود. لطفاً کمی صبور باشید!

در ضمن ممکن است نصب Adobe Reader – web browser  ضرورت داشته باشد.

برای مشاهده متن داستان خاطرات بی زمان روی این عبارت Timeless Memories کلیک کنید. 

بعضی از دوستان پرسیده‌اند می‌توانیم داستان را داون لود کنیم؟  امکان کپی کردن هست بشرط این‌که اگر از این داستان (یا نوشته‌های دیگر،) هر مقدار جائی نقل شد حتماً باید، اخلاقاً و قانوناً، منبع، نویسنده و نام اثر، ذکر بشود! بدیهی است هر نوع سوء استفاده مثل چاپ کلی یا جزئی اثر یا افست و هر شکل دخل و تصرفی ممنوع است و پیگرد قانونی خواهد داشت.

تغییر یا حذف مطالب قبلی

خدمت دوستان عزیز عرض می کنم که در نظر دارم به تدریج داستان ها و مطالب تحقیقی مثل سرگذشت کشتی رانی ایرانیان – الواح گلی عیلامی و غیره را به صفحه ی اصلی منتقل کنم که فعلاً امکان ندارد و وقت گیر است. تقاضا می کنم برای مطالب قبلی کامنت نگذارید تا در اثر جابجائی یا حذف شرمنده شما نشوم.  فقط به کامنت های مربوط به داستان «خاطرات بی زمان» پاسخ داده خواهد شد. با سپاس

خبر تازه برای دوستان علاقمند به داستان و رمان

متن کامل رمان «خاطرات بی زمان» و مقالات پیوست آن (عیلام جعلی) در همین وبلاگ (صفحات داخلی) نشر داده شد. لطفاً به سایدبار و عناوین مربوطه مراجعه و روی لینک، کلیک نمائید. نطرات خود را در مورد رمان و مقالات مربوطه ذیل همین مطلب منعکس فرمائید. با سپاس

بررسی امکان راه اندازی مجدد این وبلاگ

     همانطور که ملاحظه می فرمائید مدّتی است که، به دلایلی، به این وبلاگ سر نزده‌ام. با مراجعه‌ی اخیر، اوّلین چیزی که به نظرم رسید استفاده از این وبلاگ برای نشر داستان‌ها و اشعارم می‌باشد. این آثار کم و بیش شاید جائی نشر داده شده باشند ولی لازم است جائی مشخص برای آن‌ها در نظر گرفته شود و دندان طمع خودم را هم از کمک هر ناشری بکشم و منتظر معجزه ی  این امامزاده‌های قلابی نباشم که مراد نخواهند داد. نمی دانم چرا یاد بد قولی مرادی کارمند یا شریک نشر نگاه افتادم!

     در واقع ناشرین که بیشتر به فکر منافع خود و بردن سود بیشتر هستند تا چاپ اثری خوب، در کنار و پا به پای ارشاد، جلو همین امکانات کمِ چاپ را هم می‌گیرند و در صورتی اقدام به چاپ اثری می کنند که بیشترین سود را به جیب آن‌ها سرازیر کند و الاّ نه دلشان به حال نویسنده می‌سوزد نه ادبیات و زبان و علم و غیره. بی‌تعارف قید همه چیز غیر از مادّیات را زده‌اند و مثل یک تاجر زرنگ عمل می‌کنند.

     در آینده نزدیک، یکی از داستان‌های بلند خود را در این‌جا برای مطالعه‌ی دوستان قرار خواهم داد، ولی بطور جدّی حتّا اگر کسی نخواند و مشتری اینجا فقط خودم باشم، کاری خواهم کرد که از فکر کردن به ناشر و ارشاد و غیره بروم بیرون و خودم ناشر خودم باشم. برای خالی شدن جای لازم، ممکن است بعضی از مطالب قبلی را حذف کنم تا فکر دوستان بیشتر روی داستان و شعر متمرکز بشود. به زودی در خدمت دوستان خواهم بود. با سپاس

 

اشاره و احساس

شعرها معمولاً این‌جوری شکل می‌گیرند؛ یک ایده یا اشاره‌ی خارجی یا احساس داخلی یا هرچه… یک قطره اشک، یک لبخند، یک نسیم، یک قطره باران یا یک تار مو…! ؛

دوستی در وال خودش در فیس‌بوک این جمله زیبا را نوشته بود.

«سرم شلوغ است با هزاران تار آشفته…»

زمانی که دیدم و خواندم، شعری در همان لحظه آمد، نوشتم و خطاب به آن دوست گفتم که این را اختصاصی سرودم و چون مالِ شماست اگر اجازه بدهید در «پنجره» بگذارم‌اش. چون پاسخی نرسید حمل بر رضایت کردم و با وجدانی آرام! اینجا می‌نویسم ببینید.

 »دردهای ناگفته»

تو را یک سر دو صد سودا، هزاران تار آشفته

مرا یک دل پر از خون و هزاران لعل نا سفته

تو را یک دل به هر تاری چو گل آویخته، خونین

مرا یک سینه، صد حسرت، هزاران درد نا گفته

تو را دست نوازش می‌کشد چون شانه بر موی‌ات

مرا اندوه هجرت، چون غمی بر شانه‌ام خغته

تو را لبخند صبح زندگی افتاده بر لب‌ها

مرا پیری، چو شام تیره، از چشم تو بنهفته

سر انگشت هنرمند تو بر تارِ دل‌ام جاری

مرا طبع سخن از شعر زیبای تو بشکفته

ع.آرام

اعلام آدرس دیگر

  دوستان!  از این به بعد، در  این آدرس هم هستم.

ویرایشی از ساقی نامه حافظ شیرازی

بده ساقی آن می که حال آورد

کرامت فزاید کمال آورد

به من ده که بس بی‌دل افتاده‌ام

وز این هر دو بی‌حاصل افتاده‌ام

بده ساقی آن می که عکسش ز جام

به کیخسرو و جم فرستد پیام

بده تا بگویم به آواز نی

که جمشید کی بود و کاووس کی

بده ساقی آن کیمیای فتوح

که با گنج قارون دهد عمر نوح

بده تا به رویت گشایند باز

در کامرانی و عمر دراز

بده ساقی آن می کز او جام جم

زند لاف بینایی اندر عدم

به من ده که گردم به تایید جام

چو جم آگه از سر عالم تمام

دم از سیر این دیر دیرینه زن

صلایی به شاهان پیشینه زن

همان منزل است این جهان خراب

که دیده‌ست ایوان افراسیاب

کجا رای پیران لشکرکشش

کجا شیده آن ترک خنجرکشش

نه تنها شد ایوان و قصرش به باد

که کس دخمه نیزش ندارد به یاد

همان مرحله‌ست این بیابان دور

که گم شد در او لشکر سلم و تور

بده ساقی آن می که عکسش ز جام

به کیخسرو و جم فرستد پیام

چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج

که یک جو نیرزد سرای سپنج

بده ساقی آن آتش تابناک

که زردشت می‌جویدش زیر خاک

به من ده که در کیش رندان مست

چه آتش‌پرست و چه دنیاپرست

بده ساقی آن بکر مستور مست

که اندر خرابات دارد نشست

به من ده که بدنام خواهم شدن

خراب می و جام خواهم شدن

بده ساقی آن آب اندیشه‌سوز

که گر شیر نوشد شود بیشه‌سوز

بده تا روم بر فلک شیر گیر

به هم بر زنم دام این گرگ پیر

بده ساقی آن می که حور بهشت

عبیر ملایک در آن می سرشت

بده تا بخوری در آتش کنم

مشام خرد تا ابد خوش کنم

بده ساقی آن می که شاهی دهد

به پاکی او دل گواهی دهد

می‌ام ده مگر گردم از عیب پاک

بر آرم به عشرت سری زین مغاک

چو شد باغ روحانیان مسکنم

در اینجا چرا تخته‌بند تنم

شرابم ده و روی دولت ببین

خرابم کن و گنج حکمت ببین

من آنم که چون جام گیرم به دست

ببینم در آن آینه هر چه هست

به مستی دم پادشاهی زنم

دم خسروی در گدایی زنم

به مستی توان در اسرار سفت

که در بیخودی راز نتوان نهفت

که حافظ چو مستانه سازد سرود

ز چرخش دهد زهره آواز رود

مغنی کجایی به گلبانگ رود

به یاد آور آن خسروانی سرود

که تا وجد را کارسازی کنم

به رقص آیم و خرقه‌بازی کنم

به اقبال دارای دیهیم و تخت

بهین میوهٔ خسروانی درخت

خدیو زمین پادشاه زمان

مه برج دولت شه کامران

که تمکین اورنگ شاهی از اوست

تن آسایش مرغ و ماهی از اوست

فروغ دل و دیدهٔ مقبلان

ولی نعمت جان صاحبدلان

الا ای همای همایون نظر

خجسته سروش مبارک خبر

فلک را گهر در صدف چون تو نیست

فریدون و جم را خلف چون تو نیست

به جای سکندر بمان سالها

به دانادلی کشف کن حالها

سر فتنه دارد دگر روزگار

من و مستی و فتنهٔ چشم یار

یکی تیغ داند زدن روز کار

یکی را قلمزن کند روزگار

مغنی بزن آن نوآیین سرود

بگو با حریفان به آواز رود

مرا با عدو عاقبت فرصت است

که از آسمان مژدهٔ نصرت است

مغنی نوای طرب ساز کن

به قول وغزل قصه آغاز کن

که بار غمم بر زمین دوخت پای

به ضرب اصولم برآور ز جای

مغنی نوایی به گلبانگ رود

بگوی و بزن خسروانی سرود

روان بزرگان ز خود شاد کن

ز پرویز و از باربد یاد کن

مغنی از آن پرده نقشی بیار

ببین تا چه گفت از درون پرده‌دار

چنان برکش آواز خنیاگری

که ناهید چنگی به رقص آوری

رهی زن که صوفی به حالت رود

به مستی وصلش حوالت رود

مغنی دف و چنگ را ساز ده

به آیین خوش نغمه آواز ده

فریب جهان قصهٔ روشن است

ببین تا چه زاید شب آبستن است

مغنی ملولم دوتایی بزن

به یکتایی او که تایی بزن

همی‌بینم از دور گردون شگفت

ندانم که را خاک خواهد گرفت

دگر رند مغ آتشی میزند

ندانم چراغ که بر می‌کند

در این خونفشان عرصهٔ رستخیز

تو خون صراحی و ساغر بریز

به مستان نوید سرودی فرست

به یاران رفته درودی فرست

روز درختکاری، سپندارمذگان، والنتاین و غیره!

از طریق منابع رسمی گفته شد که روز 15 اسفند، روز درخت‌کاری است. برای کارهای خوب، هر روزی خوب است. کاش این روزها بیشتر هم می‌شدند و هر روز روزِ درخت‌کاری بود. ولی روز 15 اسفند از چه زمانی بعنوان روز درختکاری اعلام شد و آیا این روز یک تاریخ معتبر ایرانی است؟

در بحث از روز سپندارمذ یا سپندارمذگان، قبلاً «جائی» نوشتم که چند روز مختلف را جشن سپندارمذ اعلام کرده‌اند که یکی هم 5 اسفند است و من هم این روز را (به دلایلی) بیشتر معتبر می‌دانم. کمی از سپندارمذ حرف می‌‌زنیم تا برگردیم به درخت‌کاری.

در آن‌جا نوشتم: «امروز… به عبارتی روز سپندارمذگان است که یکی از اعیاد ملّی و میهنی ایران قدیم است. هرچند محققین و نویسندگانی با ارائه‌ی شواهد و مدارک معتبر مدعی هستند که سپندارمذگان روز 5 یا 25 اسفند است، حالا هر روزی بوده در اسفند بوده و نه 29 بهمن… و در هرحال در این‌که چنین روزی وجود داشته و جشن گرفته می‌شده شکی نیست.

دو مطلب یا مقاله در روزنامه‌ی خبر جنوب (تاریخ سه‌شنبه 29 بهمن 87) نظرم را جلب کرد؛ {ضمن تقدیر از دوست‌داران فرهنگ ایران زمین، حتَا با نوشتن مطالبی کوتاه و ناقص در روزنامه‌های دولتی و نیمه‌دولتی، هرجا لازم دیدم توضیحی هم وسط مطلب {} اضافه می‌کنم… و در نهایت به شما توصیه می‌کنم که به مطالب وبلاگ آتشکده هم سری بزنید.}

ادامه نوشته »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.