فرار از آزادی – معرفی کتاب

«گریز از آزادی» (آخرین مطلب وبلاگ هفت‌شهر عشق(

دراین کتاب، نویسنده تلاش کرده است تا ارتباط متقابل میان عوامل اجتماعی، اقتصادی، روانی و ائیدئولوژیکی را بوسیله‌ی تحلیل بعضی از دوره‌های تاریخی از قبیل دوران رفورم و صحنه‌ها و وقایع کنونی جهان بررسی کند.

«اریش فروم» در سال 1900 در آلمان زاده شد و در دانشگاه‌های فرانکفورت، هایدلبرگ و مونیخ و مؤسسه‌ی روان‌کاوی برلین آموزش یافت وبه دریافت درجه‌ی دکترا در روان‌کاوی نائل آمد…کار «فروم» در روانشناسی ولی گرایش وی اجتماعی است. انگیزه‌ی نگارش کتاب، فشاری است که نیروهای ضد آزادی بر اساس فردیَت و ایمنی انسان جهان ما وارد می‌آورند و شناساندن این دشمنان بخاطر برانداختن ریشه‌ی آن‌ها… «اگر مراد از آزادی، نیک‌بختی مردم بوده، اکثریت وسیع جهانیان در این معامله ناکام مانده‌اند… پیداست که خلل در اساس کار است و در مبارزاتی که کرده‌ایم به بی‌راهه افتاده‌ایم.»

قطره‌ای از دریا…

«ده روز پیش از مرگ حکیم بزرگ آلمانی کانت، طبیب او به عیادتش رفت. فیلسوف کهنسال با وجود ضعف و چشمان تقریباً نابینا به خود جنبید و به احترام تازه وارد به پا خاست و وقتی با سرزنش پزشک مواجه شد گفت؛ «حس انسانیت هنوز از من برنخاسته است.»

مقدمه‌ی مترجم برکتاب «گریز از آزادی» نوشته‌ی «اریش فروم» از انتشارات شرکت سهامی کتاب‌های جیبی. چاپ چهارم 1356

عزت‌الله فولادوند در ادامه‌ی مقدمه خود می‌نویسد:

کتاب حاضر دادخواستی است که عناصر مخالف با رشد و پرورش انسان و انسانیت را در جهان ما به پای محاکمه می‌کشد، و ازآنجا که نخستین شرط تحقّق مردمی و اعتلای آدمی آزادی است، کوشش اصلی آن بر پرده برانداختن از دشمنان آزادی متمرکز می‌گردد. امّا ترک‌تازی خودکامان و هیاهوی عوام‌فریبان و شگفت‌کاری عیاران و ساده‌دلی مردمان در طی قرون چنان بوده که کشف معنای راستین آزادی اگرمحال نباشد به دقت و امانت بسیار نیازمند است. شنعتی در نگرفته و شعبده‌ای به پا نخاسته که خطیبان و نویسندگان و طراران به حساب فرشته‌ی نا فرجام آزادی نگذاشته باشند، بطوری‌که اگر سنجش قضایا را به نتایج آن‌ها وابسته بدانیم، پس از عشق باید از آزادی به عنوان سیه‌کارترین دزدان سعادت آدمی نام ببریم…

کتاب؛ دارای هفت فصل است:

فصل اوّل- آیا آزادی مسئله‌ای روانی است؟

«…تاریخ اروپا و آمریکا در روزگار نوین بر محور کوشش برای آزادی از زنجیرهای سیاسی و اقتصادی و روحانی که همواره انسان را دربند کشیده‌اند دور می‌زند. پیکارگران جنگ‌های آزادی ستمدیدگانی بودند که آزادی‌های تازه می‌خواستند و دربرابر صاحبان امتیاز قد برافراشته بودند. وقتی طبقه‌ای برای رهائی خود از استیلا می‌جنگید، ایمان داشت که برای آزادی بشر بطور اعم تلاش می‌کند و بدین سبب می‌توانست به آرمانی متوسل شود؛ به آرزوی آزادی که در سینه همه ستمدیدگان ریشه دارد. امّا دراین نبرد طولانی و تقریباً مداوم، طبقاتی که در یک مرحله در برابر ستم جنگیده بودند، وقتی پیروز گشتند و امتیازات جدیدی به دست آوردند، با دشمنان آزادی همراه شدند…» ص15

فصل دوّم-  پیدایش فرد و ابهام مفهوم آزادی

«…آغاز تاریخ اجتماعی بشر چنین بود که وی از حالت یکی بودن با جهان طبیعت بیرون آمد و از خویش بعنوان موجودی مجزّا از محیط طبیعی و دیگرمردمان آگاه شد…» ص 37

فصل سوّم- آزادی در دوران رفرم

1-                  قرون وسطی و رنسانس

«…در مقابله با اجتماع جدید، صفت بارز قرون وسطی فقدان آزادی است. دراین دوران هرکس به نقش خود در نظام اجتماعی زنجیر شده بود. کسی را مجال آن نبود که از یک طبقه اجتماع به طبقه دیگر رود… و غالباّ حتی به این اندازه آزادی نداشتند که آن‌طور که می‌خواهند بپوشند و بخورند…» ص 53  «…فرد به خود واگذار شده بود، وهمه چیز به کوشش خود وی وابسته بود نه به شأن و مقام کهنش…» ص 72

1-                  دوران رفرم

«…درهمین هنگام بود که تعلیمات لوتر و کالون به ظهور رسیدند. مذاهب جدید ازآنِ طبقه توانگر نبودند، مذاهب طبقه متوسط و تهیدستان شهرها و دهقانان بودند و اینان بدان سبب به این تعالیم روی می‌آوردند که بیانی تازه از آزادی استقلال همچنین از احساس ناتوانی و اضطرابی که برسراسر زندگی مستولی شده بود درآن‌ها می‌یافتند. این تعالیم از این حدود فراتر رفتند…»ص 75»

«…از شرایط اصلی رحمت خدا آنست که بر فساد آدمی اعتقاد آوریم و بدانیم که با تکیه برفضایل، به کار نیک توانا نخواهیم شد. رحمت خداوند فقط به این شرط برانسان نازل می‌شود که او به حقارت تن در دهد و در فنای اراده فردی و غرور اهتمام نماید. (چون خدا می‌خواهدمارا با فرزانگی و عدلی رستگار کند که از خودمان نیست بلکه از برون است- عدلی که اصل و مبدأ آن در درون ما نیست و از جای دیگر سوی ما روان می‌شود…به عبارت دیگر، عدلی باید آموخت که صرفاً از بیرون می‌آید وبه کلّی با ما بیگانه است.ص 88»

فصل چهارم- انسان نوین و دوراهی آزادی

«…بااینکه آزادی از قیود اجتماعی کهن قرون وسطی به فرد احساس تازه‌ای از استقلال بخشید، درعین حال حالتی از تنهائی وتجرّد و شک و اضطراب به بارآورد و فرد را به تسلیم و فعّالیتی غیر معقول و وسواسی وادارساخت…با تعالیم پروتستانیسم، آدمی از لحاظ روانی برای نقشی که بعدهادر نظام صنعتی جدید به وی محول گشت آماده شده بود…فرد را پرورش داد امّا بیچاره‌تر از پیش رهایش کرد، آزادی را افزایش بخشید امّا وابستگی‌های تازه‌ای بوجود آورد… از یک طرف استقلال و اتّکای به نفس وقوّه‌ی نقّاد انسان فزونی می‌گیرد و از طرف دیگر گرفتار تنهائی، تجرّد و هراس بیشتری می‌شود. فهم کامل مسئله آزادی وابسته بدان است که بتوانیم هر دو وجه این سیر را درنظر نگاهداریم، نه آن‌که با دنبال کردن یکی دیگری را گم کنیم… ص 115 «

«…درهر دو حال وقتی فرد با نیروئی برتراز خود روبرو می‌شود تنهاست. خواه این نیرو ازآنِ خدا باشد خواه متعلق به رقیبان یا قدرت‌های اقتصادی فراتر از اشخاص. رابطه‌ی انفرادی آدمی با خدا، از لحاظ روانی مقدّمه‌ی آن شد که فعّالیت‌های دنیوی او نیز کیفیّتی انفرادی بیابند… ص 119»

«…یکی از نکات اساسی در تعلیمات لوتر، تکیه بر شرارت طبیعت انسان و بیهودگی ارادت و مجاهدات اوست. در اندیشه‌ی کالون، این تکیه بر عصیان آدمی قرار می‌گیرد و این فکر که انسان باید غرور خود را تا سرحدّ توانائی بزیر پا گذارد مرکزیت می‌یابد و مقصود از حیات منحصراً بزرگداشت خداوند گرفته می‌شود و کالون انسان را از لحاظ روانی برای نقشی که می‌بایست دراجتماع نوین به عهده بگیرد آماده ساخت و به وی آموخت که خویشتن را به هیچ نخرد و زندگانی خودرا صرفاً تابع مقاصدی کند که ازآنِ او نیستند. وقتی انسان حاضر شد بصورت وسیله‌ای برای بزرگداشت خدائی فاقد عدل و محبّت درآید، دیگر آماده بود که به قبول نقش خادم یک ماشین اقتصادی و سرانجام پیشوائی چون هیتلر تن در دهد… ص 121»

فصل پنجم- مکانیزم‌های گریز

«…اکنون وقت آنست که به اهمیت روانی فاشیسم بپردازیم و در معنای آزادی در دستگاه‌های قدرت‌گرا و در دموکراسی خودمان گفتگو کنیم… ص 143»

1-                  قدرت‌گرائی

«…نخستین مکانیزم گریز که مورد بررسی قرار خواهیم داد این استعداد است که شخص استقلال نفس فردی خودرا از دست بنهد و خویشتن را بخاطر کسب نیروئی که فاقد آنست در کسی دیگر یا چیزی خارج از خود مستحیل کند یا به عبارت دیگر به جستجوی یک سلسه علائق دوّمین رود و بخواهد بدینوسیله جای علائق نخستین را پرکند. صورت روشن‌تر این مکانیسم، تلاش برای تسلیم یا تسلط است…ص148»

«…ممکن است سادیست دراین تصور باشد که می‌خواهد بر زندگی آنان مسلط شود چون دوستشان دارد. امّا حقیقت آنست که دوستشان دارد چون بر آنان مسلط است…ص152»

«…اکنون بجاست که بپرسیم ماهیت سائق‌های سادیستی چیست…همه صور مختلف سادیسم که می‌توان مشاهده کرد براین جنبش درونی اصلی استواراند که می‌خواهیم برکسی تفوق کامل داشته‌باشیم، ازاو آلتی بی‌اراده درکف خویش بسازیم، براو حکومت مطلق برانیم، خدای او شویم و آنچه می‌خواهیم بر او روا داریم. استخفاف و انقیاد وی وسیله‌ایست برای نیل به این مقصود و اساسی‌ترین مقصودآنست که اورا در رنج بیاندازیم، چه، قدرتی بزرگتر ازاین نیست که بتوانیم موجب درد او شویم و وادارش کنیم که بدون آن‌که بتواند از خود دفاع کند براین رنج گردن بنهد. پس ماهیت سائق‌های سادیست لذتی است که از تفوق کامل برکسی دیگر (یا موجودات جاندار دیگر) حاصل می‌شود…ص 163»

2-                  تخریب

«…انهدام عالم، آخرین و مذبوحانه‌ترین تلاش برای برکنارماندن از خرد شدن است. سادیست برآن است که طرف مقابل را ببلعد و جزئی ازخود کند؛ حسّ تخریب، تیشه بر ریشه‌ی آن می‌نهد. سادیسم می‌خواهد وجودی را که از اجزاء مختلف تشکیل می‌یابد با تسلط بر دیگران نیرو بخشد؛ حسّ تخریب نیز بدنبال همین هدف است منتهی ازراه برانداختن هرگونه تهدید از سوی برون…ص 184»

3-                  همرنگی ماشینی

«…مکانیزم‌های دیگرگریز عبارتند از پا پس کشیدن از دنیا به اندازه‌ای که دیگر خطری از سوی آن متوجه شخص نشود، (این وضعی است که در برخی اختلالات شدید دماغی بدان می‌رسیم)، یا بادکردن و چنان از لحاظ روانی خویشتن را بزرگ گرفتن که جهان برون در مقایسه کوچک بنظر آید…ص 188»

فصل ششم- روان‌شناسی نازیسم

«…آنچه در این فصل بدان می‌پردازم همین جنبه روانی یا بنیان انسانی نازیسم است که خود دو مسئله به پیش می‌آورد: نخست ساختمان خوی مردمی که به نازیسم روی آوردند و سپس خصائص روان‌شناسی ایده‌ئولوژی که در معامله‌ی با آن مردم، ازاین ساختمان خوی وسیله‌ای چنان مؤثر ساخت و بکار بست…ص 208»

» …نکته دیگری که پس از روی‌کار آمدن هیتلر محرک اکثریت مردم برای وفادار ماندن نسبت به حکومت نازی قرار گرفت آن بود که در نظر میلیون‌ها آلمانی، حکومت هیتلر و آلمان حکم واحد یافتند. وقتی قدرت بدست هیتلر افتاد نتیجه ضمنی جنگیدن بااو بیرون ماندن ازجامعه مردم آلمان شد، و پس از برافتادن دیگر احزاب سیاسی، حزب نازی بمنزله آلمان و مخالفت با آن مخالفت با آلمان بحساب آمد. از نظر افراد متوسط، ظاهراً تحمل هیچ چیز مشکل‌تر از آن نیست که نتوانند خودرا با گروه بزرگتری یکی ببینند…ص210″

«…هیتلر از بیان اینکه استیلا برجهان هدف خود یا حزب اوست روی گردان نیست. بر صلح‌جویان طعنه می‌زند و می‌گوید: «اندیشه‌ی صلح‌جوئی و بشردوستی بسیار خوب است به شرط آن‌که قبلاً کسی که پای‌بند شریف‌ترین اصول است جهان را گشوده و قبضه کرده آقای منحصر بفرد سراسر زمین شده باشد.» و باز می‌گوید: «در عصری که نژادها به زهر آلوده‌اند، دولتی که همّت خودرا درراه نواختن و گرامی داشتن بهترین عناصر نژادی خویش بکار می‌برد، باید روزی خداوند گیتی شود»

«…آخرین دلیلی که هیتلر اقامه می‌کند تا سادیسم خودرا بعنوان دفاع در برابر حملات دیگران موجّه جلوه دهد در نوشته‌های وی بطرق گوناگون بیان شده است. جان کلام آن‌که هیتلر و مردم آلمان همیشه بی‌گناهند و دشمنان آن‌ها سادیست و درنده خوی. بیشتر این تبلیغات چیزی جز دروغ‌های عمدی و هشیار نیست…ص 224»

فصل هفتم- آزادی و دموکراسی

1-                  پندار فرد بودن

«…اکنون به خود می‌نگریم و می‌پرسیم: آیا فاشیسم در سرزمین دیگران تنها خطری است که دستگاه دموکراسی مارا تهدید می‌کند یا (ستون پنجمی) هم در صفوف خودمان وجود دارد؛ اگر خطر فقط از برون یا از ستون پنجم بود وخامتی وجود نداشت وکافی بود تنها به اوضاع به چشم جدّی بنگریم. گرچه تهدیدهای بیرونی و درونی فاشیسم را باید با دیده جدّی نگریست ولی اشتباهی ازاین بزرگتر نیست که دیده ببندیم و نبینیم که همان پدیده‌ها که همه جا زمینه را برای ظهور فاشیسم آماده می‌کنند، دراجتماع خودمان نیز پدیدار شده‌اند. مراد ازاین پدیده‌ها، ناچیزی و ناتوانی فرد است. این گفته با اعتقاد متعارفی که دموکراسی نوین با آزاد کردن فرد از بندهای برون، به ‌وی فردیّت حقیقی بخشیده سازگار نیست. مابه خود می‌بالیم که از استیلای قدرت‌های برون خارج شده‌ایم و دربیان افکار و احساسات آزادیم و بدون حجت قبول می‌کنیم که این امر خود به خود ضامن فردیت ماست، ولی غافلیم که حق بیان افکار فقط درصورتی دارای معناست که بتوانیم افکاری هم برای بیان  از خود داشته باشیم…ص 237 «

2-                  آزادی و خودانگیختگی

«…تا اینجا دراین کتاب سخن از یک جنبه آزادی بود؛ یعنی ناتوانی و ناایمنی فرد دورافتاده و مجرّدی که در اجتماع نوین به‌سر می‌برد و از علائق یا بندهائی که زمانی زندگی را به معنی و ایمنی می‌آراستند رهیده است. دیدیم که تحمّل این تجرّد از توان فرد بیرون است و وقتی کسی در تجرّد ماند در مقایسه با جهان برون به کلّی ناچیز می‌شود و ترسی عمیق دردلش راه می‌یابد و به سبب این تجرّد، وحدت دنیا در نظرش از میان می‌رود و فاقد هرگونه نقطه‌ی عطفی می‌گردد و نسبت به خودش، نسبت به معنای حیات و سرانجام نسبت به هراصلی که برحسب آن بتواند افعال خویش را هدایت کند دچار شک می‌شود. بیچارگی و شک، زندگانی را فلج می‌کند و برای این‌که آدمی بتواند زنده بماند سعی خواهد کرد تا ازآزادی – و بالاخص آزادی منفی- بگریزد و ناگزیر به سوی بندهای تازه می‌رود…ص 252»

«…آزادی مثبت عبارت است از فعّالیت خود انگیخته‌ی مجموع تمامیّت یافته شخصیّت…فعّالیت خود انگیخته با فعّالیت اجباری یا وسواسی که تجرّد و ناتوانی فرد وی را بسوی آن سوق می‌دهند یکسان نیست، وبا فعّالیت ماشینی که حاصل آن اختیار کردن نا سنجیده امور القاء شده از خارج است نیز فرق دارد. فعالیت خود انگیخته فعالیت آزادانه نفس است و از لحاظ روانشناسی،  معنی اختیار درآن مستتر است… ص 255»

ضمیمه:  خوی و سیر اجتماع

در ضمیمه‌ی کتاب، نویسنده کوشیده است تا به هسته‌ی اصلی ساختمان خوی اعضاء جامعه و تفاوت‌ها یا اشتراکات خوی فردی و اجتماعی بپردازد. «مفهوم خوی اجتماعی کلید تفهیم سیر اجتماعی است.»

«…اندیشه‌ها تا جائی دارای قوت و اعتبارند که بتوانند نیازهای برجسته‌ی انسانی یک خوی اجتماعی را جواب گویند… ص 273»

«گریز از آزادی» (آخرین مطلب وبلاگ هفت‌شهر عشق(

دراین کتاب، نویسنده تلاش کرده است تا ارتباط متقابل میان عوامل اجتماعی، اقتصادی، روانی و ائیدئولوژیکی را بوسیله‌ی تحلیل بعضی از دوره‌های تاریخی از قبیل دوران رفورم و صحنه‌ها و وقایع کنونی جهان بررسی کند.

«اریش فروم» در سال 1900 در آلمان زاده شد و در دانشگاه‌های فرانکفورت، هایدلبرگ و مونیخ و مؤسسه‌ی روان‌کاوی برلین آموزش یافت وبه دریافت درجه‌ی دکترا در روان‌کاوی نائل آمد…کار «فروم» در روانشناسی ولی گرایش وی اجتماعی است. انگیزه‌ی نگارش کتاب، فشاری است که نیروهای ضد آزادی بر اساس فردیَت و ایمنی انسان جهان ما وارد می‌آورند و شناساندن این دشمنان بخاطر برانداختن ریشه‌ی آن‌ها… «اگر مراد از آزادی، نیک‌بختی مردم بوده، اکثریت وسیع جهانیان در این معامله ناکام مانده‌اند… پیداست که خلل در اساس کار است و در مبارزاتی که کرده‌ایم به بی‌راهه افتاده‌ایم.»

قطره‌ای از دریا…

«ده روز پیش از مرگ حکیم بزرگ آلمانی کانت، طبیب او به عیادتش رفت. فیلسوف کهنسال با وجود ضعف و چشمان تقریباً نابینا به خود جنبید و به احترام تازه وارد به پا خاست و وقتی با سرزنش پزشک مواجه شد گفت؛ «حس انسانیت هنوز از من برنخاسته است.»

مقدمه‌ی مترجم برکتاب «گریز از آزادی» نوشته‌ی «اریش فروم» از انتشارات شرکت سهامی کتاب‌های جیبی. چاپ چهارم 1356

عزت‌الله فولادوند در ادامه‌ی مقدمه خود می‌نویسد:

کتاب حاضر دادخواستی است که عناصر مخالف با رشد و پرورش انسان و انسانیت را در جهان ما به پای محاکمه می‌کشد، و ازآنجا که نخستین شرط تحقّق مردمی و اعتلای آدمی آزادی است، کوشش اصلی آن بر پرده برانداختن از دشمنان آزادی متمرکز می‌گردد. امّا ترک‌تازی خودکامان و هیاهوی عوام‌فریبان و شگفت‌کاری عیاران و ساده‌دلی مردمان در طی قرون چنان بوده که کشف معنای راستین آزادی اگرمحال نباشد به دقت و امانت بسیار نیازمند است. شنعتی در نگرفته و شعبده‌ای به پا نخاسته که خطیبان و نویسندگان و طراران به حساب فرشته‌ی نا فرجام آزادی نگذاشته باشند، بطوری‌که اگر سنجش قضایا را به نتایج آن‌ها وابسته بدانیم، پس از عشق باید از آزادی به عنوان سیه‌کارترین دزدان سعادت آدمی نام ببریم…

کتاب؛ دارای هفت فصل است:

فصل اوّل- آیا آزادی مسئله‌ای روانی است؟

«…تاریخ اروپا و آمریکا در روزگار نوین بر محور کوشش برای آزادی از زنجیرهای سیاسی و اقتصادی و روحانی که همواره انسان را دربند کشیده‌اند دور می‌زند. پیکارگران جنگ‌های آزادی ستمدیدگانی بودند که آزادی‌های تازه می‌خواستند و دربرابر صاحبان امتیاز قد برافراشته بودند. وقتی طبقه‌ای برای رهائی خود از استیلا می‌جنگید، ایمان داشت که برای آزادی بشر بطور اعم تلاش می‌کند و بدین سبب می‌توانست به آرمانی متوسل شود؛ به آرزوی آزادی که در سینه همه ستمدیدگان ریشه دارد. امّا دراین نبرد طولانی و تقریباً مداوم، طبقاتی که در یک مرحله در برابر ستم جنگیده بودند، وقتی پیروز گشتند و امتیازات جدیدی به دست آوردند، با دشمنان آزادی همراه شدند…» ص15

فصل دوّم-  پیدایش فرد و ابهام مفهوم آزادی

«…آغاز تاریخ اجتماعی بشر چنین بود که وی از حالت یکی بودن با جهان طبیعت بیرون آمد و از خویش بعنوان موجودی مجزّا از محیط طبیعی و دیگرمردمان آگاه شد…» ص 37

فصل سوّم- آزادی در دوران رفرم

1-                  قرون وسطی و رنسانس

«…در مقابله با اجتماع جدید، صفت بارز قرون وسطی فقدان آزادی است. دراین دوران هرکس به نقش خود در نظام اجتماعی زنجیر شده بود. کسی را مجال آن نبود که از یک طبقه اجتماع به طبقه دیگر رود… و غالباّ حتی به این اندازه آزادی نداشتند که آن‌طور که می‌خواهند بپوشند و بخورند…» ص 53  «…فرد به خود واگذار شده بود، وهمه چیز به کوشش خود وی وابسته بود نه به شأن و مقام کهنش…» ص 72

1-                  دوران رفرم

«…درهمین هنگام بود که تعلیمات لوتر و کالون به ظهور رسیدند. مذاهب جدید ازآنِ طبقه توانگر نبودند، مذاهب طبقه متوسط و تهیدستان شهرها و دهقانان بودند و اینان بدان سبب به این تعالیم روی می‌آوردند که بیانی تازه از آزادی استقلال همچنین از احساس ناتوانی و اضطرابی که برسراسر زندگی مستولی شده بود درآن‌ها می‌یافتند. این تعالیم از این حدود فراتر رفتند…»ص 75»

«…از شرایط اصلی رحمت خدا آنست که بر فساد آدمی اعتقاد آوریم و بدانیم که با تکیه برفضایل، به کار نیک توانا نخواهیم شد. رحمت خداوند فقط به این شرط برانسان نازل می‌شود که او به حقارت تن در دهد و در فنای اراده فردی و غرور اهتمام نماید. (چون خدا می‌خواهدمارا با فرزانگی و عدلی رستگار کند که از خودمان نیست بلکه از برون است- عدلی که اصل و مبدأ آن در درون ما نیست و از جای دیگر سوی ما روان می‌شود…به عبارت دیگر، عدلی باید آموخت که صرفاً از بیرون می‌آید وبه کلّی با ما بیگانه است.ص 88»

فصل چهارم- انسان نوین و دوراهی آزادی

«…بااینکه آزادی از قیود اجتماعی کهن قرون وسطی به فرد احساس تازه‌ای از استقلال بخشید، درعین حال حالتی از تنهائی وتجرّد و شک و اضطراب به بارآورد و فرد را به تسلیم و فعّالیتی غیر معقول و وسواسی وادارساخت…با تعالیم پروتستانیسم، آدمی از لحاظ روانی برای نقشی که بعدهادر نظام صنعتی جدید به وی محول گشت آماده شده بود…فرد را پرورش داد امّا بیچاره‌تر از پیش رهایش کرد، آزادی را افزایش بخشید امّا وابستگی‌های تازه‌ای بوجود آورد… از یک طرف استقلال و اتّکای به نفس وقوّه‌ی نقّاد انسان فزونی می‌گیرد و از طرف دیگر گرفتار تنهائی، تجرّد و هراس بیشتری می‌شود. فهم کامل مسئله آزادی وابسته بدان است که بتوانیم هر دو وجه این سیر را درنظر نگاهداریم، نه آن‌که با دنبال کردن یکی دیگری را گم کنیم… ص 115 «

«…درهر دو حال وقتی فرد با نیروئی برتراز خود روبرو می‌شود تنهاست. خواه این نیرو ازآنِ خدا باشد خواه متعلق به رقیبان یا قدرت‌های اقتصادی فراتر از اشخاص. رابطه‌ی انفرادی آدمی با خدا، از لحاظ روانی مقدّمه‌ی آن شد که فعّالیت‌های دنیوی او نیز کیفیّتی انفرادی بیابند… ص 119»

«…یکی از نکات اساسی در تعلیمات لوتر، تکیه بر شرارت طبیعت انسان و بیهودگی ارادت و مجاهدات اوست. در اندیشه‌ی کالون، این تکیه بر عصیان آدمی قرار می‌گیرد و این فکر که انسان باید غرور خود را تا سرحدّ توانائی بزیر پا گذارد مرکزیت می‌یابد و مقصود از حیات منحصراً بزرگداشت خداوند گرفته می‌شود و کالون انسان را از لحاظ روانی برای نقشی که می‌بایست دراجتماع نوین به عهده بگیرد آماده ساخت و به وی آموخت که خویشتن را به هیچ نخرد و زندگانی خودرا صرفاً تابع مقاصدی کند که ازآنِ او نیستند. وقتی انسان حاضر شد بصورت وسیله‌ای برای بزرگداشت خدائی فاقد عدل و محبّت درآید، دیگر آماده بود که به قبول نقش خادم یک ماشین اقتصادی و سرانجام پیشوائی چون هیتلر تن در دهد… ص 121»

فصل پنجم- مکانیزم‌های گریز

«…اکنون وقت آنست که به اهمیت روانی فاشیسم بپردازیم و در معنای آزادی در دستگاه‌های قدرت‌گرا و در دموکراسی خودمان گفتگو کنیم… ص 143»

1-                  قدرت‌گرائی

«…نخستین مکانیزم گریز که مورد بررسی قرار خواهیم داد این استعداد است که شخص استقلال نفس فردی خودرا از دست بنهد و خویشتن را بخاطر کسب نیروئی که فاقد آنست در کسی دیگر یا چیزی خارج از خود مستحیل کند یا به عبارت دیگر به جستجوی یک سلسه علائق دوّمین رود و بخواهد بدینوسیله جای علائق نخستین را پرکند. صورت روشن‌تر این مکانیسم، تلاش برای تسلیم یا تسلط است…ص148»

«…ممکن است سادیست دراین تصور باشد که می‌خواهد بر زندگی آنان مسلط شود چون دوستشان دارد. امّا حقیقت آنست که دوستشان دارد چون بر آنان مسلط است…ص152»

«…اکنون بجاست که بپرسیم ماهیت سائق‌های سادیستی چیست…همه صور مختلف سادیسم که می‌توان مشاهده کرد براین جنبش درونی اصلی استواراند که می‌خواهیم برکسی تفوق کامل داشته‌باشیم، ازاو آلتی بی‌اراده درکف خویش بسازیم، براو حکومت مطلق برانیم، خدای او شویم و آنچه می‌خواهیم بر او روا داریم. استخفاف و انقیاد وی وسیله‌ایست برای نیل به این مقصود و اساسی‌ترین مقصودآنست که اورا در رنج بیاندازیم، چه، قدرتی بزرگتر ازاین نیست که بتوانیم موجب درد او شویم و وادارش کنیم که بدون آن‌که بتواند از خود دفاع کند براین رنج گردن بنهد. پس ماهیت سائق‌های سادیست لذتی است که از تفوق کامل برکسی دیگر (یا موجودات جاندار دیگر) حاصل می‌شود…ص 163»

2-                  تخریب

«…انهدام عالم، آخرین و مذبوحانه‌ترین تلاش برای برکنارماندن از خرد شدن است. سادیست برآن است که طرف مقابل را ببلعد و جزئی ازخود کند؛ حسّ تخریب، تیشه بر ریشه‌ی آن می‌نهد. سادیسم می‌خواهد وجودی را که از اجزاء مختلف تشکیل می‌یابد با تسلط بر دیگران نیرو بخشد؛ حسّ تخریب نیز بدنبال همین هدف است منتهی ازراه برانداختن هرگونه تهدید از سوی برون…ص 184»

3-                  همرنگی ماشینی

«…مکانیزم‌های دیگرگریز عبارتند از پا پس کشیدن از دنیا به اندازه‌ای که دیگر خطری از سوی آن متوجه شخص نشود، (این وضعی است که در برخی اختلالات شدید دماغی بدان می‌رسیم)، یا بادکردن و چنان از لحاظ روانی خویشتن را بزرگ گرفتن که جهان برون در مقایسه کوچک بنظر آید…ص 188»

فصل ششم- روان‌شناسی نازیسم

«…آنچه در این فصل بدان می‌پردازم همین جنبه روانی یا بنیان انسانی نازیسم است که خود دو مسئله به پیش می‌آورد: نخست ساختمان خوی مردمی که به نازیسم روی آوردند و سپس خصائص روان‌شناسی ایده‌ئولوژی که در معامله‌ی با آن مردم، ازاین ساختمان خوی وسیله‌ای چنان مؤثر ساخت و بکار بست…ص 208»

» …نکته دیگری که پس از روی‌کار آمدن هیتلر محرک اکثریت مردم برای وفادار ماندن نسبت به حکومت نازی قرار گرفت آن بود که در نظر میلیون‌ها آلمانی، حکومت هیتلر و آلمان حکم واحد یافتند. وقتی قدرت بدست هیتلر افتاد نتیجه ضمنی جنگیدن بااو بیرون ماندن ازجامعه مردم آلمان شد، و پس از برافتادن دیگر احزاب سیاسی، حزب نازی بمنزله آلمان و مخالفت با آن مخالفت با آلمان بحساب آمد. از نظر افراد متوسط، ظاهراً تحمل هیچ چیز مشکل‌تر از آن نیست که نتوانند خودرا با گروه بزرگتری یکی ببینند…ص210″

«…هیتلر از بیان اینکه استیلا برجهان هدف خود یا حزب اوست روی گردان نیست. بر صلح‌جویان طعنه می‌زند و می‌گوید: «اندیشه‌ی صلح‌جوئی و بشردوستی بسیار خوب است به شرط آن‌که قبلاً کسی که پای‌بند شریف‌ترین اصول است جهان را گشوده و قبضه کرده آقای منحصر بفرد سراسر زمین شده باشد.» و باز می‌گوید: «در عصری که نژادها به زهر آلوده‌اند، دولتی که همّت خودرا درراه نواختن و گرامی داشتن بهترین عناصر نژادی خویش بکار می‌برد، باید روزی خداوند گیتی شود»

«…آخرین دلیلی که هیتلر اقامه می‌کند تا سادیسم خودرا بعنوان دفاع در برابر حملات دیگران موجّه جلوه دهد در نوشته‌های وی بطرق گوناگون بیان شده است. جان کلام آن‌که هیتلر و مردم آلمان همیشه بی‌گناهند و دشمنان آن‌ها سادیست و درنده خوی. بیشتر این تبلیغات چیزی جز دروغ‌های عمدی و هشیار نیست…ص 224»

فصل هفتم- آزادی و دموکراسی

1-                  پندار فرد بودن

«…اکنون به خود می‌نگریم و می‌پرسیم: آیا فاشیسم در سرزمین دیگران تنها خطری است که دستگاه دموکراسی مارا تهدید می‌کند یا (ستون پنجمی) هم در صفوف خودمان وجود دارد؛ اگر خطر فقط از برون یا از ستون پنجم بود وخامتی وجود نداشت وکافی بود تنها به اوضاع به چشم جدّی بنگریم. گرچه تهدیدهای بیرونی و درونی فاشیسم را باید با دیده جدّی نگریست ولی اشتباهی ازاین بزرگتر نیست که دیده ببندیم و نبینیم که همان پدیده‌ها که همه جا زمینه را برای ظهور فاشیسم آماده می‌کنند، دراجتماع خودمان نیز پدیدار شده‌اند. مراد ازاین پدیده‌ها، ناچیزی و ناتوانی فرد است. این گفته با اعتقاد متعارفی که دموکراسی نوین با آزاد کردن فرد از بندهای برون، به ‌وی فردیّت حقیقی بخشیده سازگار نیست. مابه خود می‌بالیم که از استیلای قدرت‌های برون خارج شده‌ایم و دربیان افکار و احساسات آزادیم و بدون حجت قبول می‌کنیم که این امر خود به خود ضامن فردیت ماست، ولی غافلیم که حق بیان افکار فقط درصورتی دارای معناست که بتوانیم افکاری هم برای بیان  از خود داشته باشیم…ص 237 «

2-                  آزادی و خودانگیختگی

«…تا اینجا دراین کتاب سخن از یک جنبه آزادی بود؛ یعنی ناتوانی و ناایمنی فرد دورافتاده و مجرّدی که در اجتماع نوین به‌سر می‌برد و از علائق یا بندهائی که زمانی زندگی را به معنی و ایمنی می‌آراستند رهیده است. دیدیم که تحمّل این تجرّد از توان فرد بیرون است و وقتی کسی در تجرّد ماند در مقایسه با جهان برون به کلّی ناچیز می‌شود و ترسی عمیق دردلش راه می‌یابد و به سبب این تجرّد، وحدت دنیا در نظرش از میان می‌رود و فاقد هرگونه نقطه‌ی عطفی می‌گردد و نسبت به خودش، نسبت به معنای حیات و سرانجام نسبت به هراصلی که برحسب آن بتواند افعال خویش را هدایت کند دچار شک می‌شود. بیچارگی و شک، زندگانی را فلج می‌کند و برای این‌که آدمی بتواند زنده بماند سعی خواهد کرد تا ازآزادی – و بالاخص آزادی منفی- بگریزد و ناگزیر به سوی بندهای تازه می‌رود…ص 252»

«…آزادی مثبت عبارت است از فعّالیت خود انگیخته‌ی مجموع تمامیّت یافته شخصیّت…فعّالیت خود انگیخته با فعّالیت اجباری یا وسواسی که تجرّد و ناتوانی فرد وی را بسوی آن سوق می‌دهند یکسان نیست، وبا فعّالیت ماشینی که حاصل آن اختیار کردن نا سنجیده امور القاء شده از خارج است نیز فرق دارد. فعالیت خود انگیخته فعالیت آزادانه نفس است و از لحاظ روانشناسی،  معنی اختیار درآن مستتر است… ص 255»

ضمیمه:  خوی و سیر اجتماع

در ضمیمه‌ی کتاب، نویسنده کوشیده است تا به هسته‌ی اصلی ساختمان خوی اعضاء جامعه و تفاوت‌ها یا اشتراکات خوی فردی و اجتماعی بپردازد. «مفهوم خوی اجتماعی کلید تفهیم سیر اجتماعی است.»

«…اندیشه‌ها تا جائی دارای قوت و اعتبارند که بتوانند نیازهای برجسته‌ی انسانی یک خوی اجتماعی را جواب گویند… ص 273»

«گریز از آزادی» (آخرین مطلب وبلاگ هفت‌شهر عشق(

دراین کتاب، نویسنده تلاش کرده است تا ارتباط متقابل میان عوامل اجتماعی، اقتصادی، روانی و ائیدئولوژیکی را بوسیله‌ی تحلیل بعضی از دوره‌های تاریخی از قبیل دوران رفورم و صحنه‌ها و وقایع کنونی جهان بررسی کند.

«اریش فروم» در سال 1900 در آلمان زاده شد و در دانشگاه‌های فرانکفورت، هایدلبرگ و مونیخ و مؤسسه‌ی روان‌کاوی برلین آموزش یافت وبه دریافت درجه‌ی دکترا در روان‌کاوی نائل آمد…کار «فروم» در روانشناسی ولی گرایش وی اجتماعی است. انگیزه‌ی نگارش کتاب، فشاری است که نیروهای ضد آزادی بر اساس فردیَت و ایمنی انسان جهان ما وارد می‌آورند و شناساندن این دشمنان بخاطر برانداختن ریشه‌ی آن‌ها… «اگر مراد از آزادی، نیک‌بختی مردم بوده، اکثریت وسیع جهانیان در این معامله ناکام مانده‌اند… پیداست که خلل در اساس کار است و در مبارزاتی که کرده‌ایم به بی‌راهه افتاده‌ایم.»

قطره‌ای از دریا…

«ده روز پیش از مرگ حکیم بزرگ آلمانی کانت، طبیب او به عیادتش رفت. فیلسوف کهنسال با وجود ضعف و چشمان تقریباً نابینا به خود جنبید و به احترام تازه وارد به پا خاست و وقتی با سرزنش پزشک مواجه شد گفت؛ «حس انسانیت هنوز از من برنخاسته است.»

مقدمه‌ی مترجم برکتاب «گریز از آزادی» نوشته‌ی «اریش فروم» از انتشارات شرکت سهامی کتاب‌های جیبی. چاپ چهارم 1356

عزت‌الله فولادوند در ادامه‌ی مقدمه خود می‌نویسد:

کتاب حاضر دادخواستی است که عناصر مخالف با رشد و پرورش انسان و انسانیت را در جهان ما به پای محاکمه می‌کشد، و ازآنجا که نخستین شرط تحقّق مردمی و اعتلای آدمی آزادی است، کوشش اصلی آن بر پرده برانداختن از دشمنان آزادی متمرکز می‌گردد. امّا ترک‌تازی خودکامان و هیاهوی عوام‌فریبان و شگفت‌کاری عیاران و ساده‌دلی مردمان در طی قرون چنان بوده که کشف معنای راستین آزادی اگرمحال نباشد به دقت و امانت بسیار نیازمند است. شنعتی در نگرفته و شعبده‌ای به پا نخاسته که خطیبان و نویسندگان و طراران به حساب فرشته‌ی نا فرجام آزادی نگذاشته باشند، بطوری‌که اگر سنجش قضایا را به نتایج آن‌ها وابسته بدانیم، پس از عشق باید از آزادی به عنوان سیه‌کارترین دزدان سعادت آدمی نام ببریم…

کتاب؛ دارای هفت فصل است:

فصل اوّل- آیا آزادی مسئله‌ای روانی است؟

«…تاریخ اروپا و آمریکا در روزگار نوین بر محور کوشش برای آزادی از زنجیرهای سیاسی و اقتصادی و روحانی که همواره انسان را دربند کشیده‌اند دور می‌زند. پیکارگران جنگ‌های آزادی ستمدیدگانی بودند که آزادی‌های تازه می‌خواستند و دربرابر صاحبان امتیاز قد برافراشته بودند. وقتی طبقه‌ای برای رهائی خود از استیلا می‌جنگید، ایمان داشت که برای آزادی بشر بطور اعم تلاش می‌کند و بدین سبب می‌توانست به آرمانی متوسل شود؛ به آرزوی آزادی که در سینه همه ستمدیدگان ریشه دارد. امّا دراین نبرد طولانی و تقریباً مداوم، طبقاتی که در یک مرحله در برابر ستم جنگیده بودند، وقتی پیروز گشتند و امتیازات جدیدی به دست آوردند، با دشمنان آزادی همراه شدند…» ص15

فصل دوّم-  پیدایش فرد و ابهام مفهوم آزادی

«…آغاز تاریخ اجتماعی بشر چنین بود که وی از حالت یکی بودن با جهان طبیعت بیرون آمد و از خویش بعنوان موجودی مجزّا از محیط طبیعی و دیگرمردمان آگاه شد…» ص 37

فصل سوّم- آزادی در دوران رفرم

1-                  قرون وسطی و رنسانس

«…در مقابله با اجتماع جدید، صفت بارز قرون وسطی فقدان آزادی است. دراین دوران هرکس به نقش خود در نظام اجتماعی زنجیر شده بود. کسی را مجال آن نبود که از یک طبقه اجتماع به طبقه دیگر رود… و غالباّ حتی به این اندازه آزادی نداشتند که آن‌طور که می‌خواهند بپوشند و بخورند…» ص 53  «…فرد به خود واگذار شده بود، وهمه چیز به کوشش خود وی وابسته بود نه به شأن و مقام کهنش…» ص 72

1-                  دوران رفرم

«…درهمین هنگام بود که تعلیمات لوتر و کالون به ظهور رسیدند. مذاهب جدید ازآنِ طبقه توانگر نبودند، مذاهب طبقه متوسط و تهیدستان شهرها و دهقانان بودند و اینان بدان سبب به این تعالیم روی می‌آوردند که بیانی تازه از آزادی استقلال همچنین از احساس ناتوانی و اضطرابی که برسراسر زندگی مستولی شده بود درآن‌ها می‌یافتند. این تعالیم از این حدود فراتر رفتند…»ص 75»

«…از شرایط اصلی رحمت خدا آنست که بر فساد آدمی اعتقاد آوریم و بدانیم که با تکیه برفضایل، به کار نیک توانا نخواهیم شد. رحمت خداوند فقط به این شرط برانسان نازل می‌شود که او به حقارت تن در دهد و در فنای اراده فردی و غرور اهتمام نماید. (چون خدا می‌خواهدمارا با فرزانگی و عدلی رستگار کند که از خودمان نیست بلکه از برون است- عدلی که اصل و مبدأ آن در درون ما نیست و از جای دیگر سوی ما روان می‌شود…به عبارت دیگر، عدلی باید آموخت که صرفاً از بیرون می‌آید وبه کلّی با ما بیگانه است.ص 88»

فصل چهارم- انسان نوین و دوراهی آزادی

«…بااینکه آزادی از قیود اجتماعی کهن قرون وسطی به فرد احساس تازه‌ای از استقلال بخشید، درعین حال حالتی از تنهائی وتجرّد و شک و اضطراب به بارآورد و فرد را به تسلیم و فعّالیتی غیر معقول و وسواسی وادارساخت…با تعالیم پروتستانیسم، آدمی از لحاظ روانی برای نقشی که بعدهادر نظام صنعتی جدید به وی محول گشت آماده شده بود…فرد را پرورش داد امّا بیچاره‌تر از پیش رهایش کرد، آزادی را افزایش بخشید امّا وابستگی‌های تازه‌ای بوجود آورد… از یک طرف استقلال و اتّکای به نفس وقوّه‌ی نقّاد انسان فزونی می‌گیرد و از طرف دیگر گرفتار تنهائی، تجرّد و هراس بیشتری می‌شود. فهم کامل مسئله آزادی وابسته بدان است که بتوانیم هر دو وجه این سیر را درنظر نگاهداریم، نه آن‌که با دنبال کردن یکی دیگری را گم کنیم… ص 115 «

«…درهر دو حال وقتی فرد با نیروئی برتراز خود روبرو می‌شود تنهاست. خواه این نیرو ازآنِ خدا باشد خواه متعلق به رقیبان یا قدرت‌های اقتصادی فراتر از اشخاص. رابطه‌ی انفرادی آدمی با خدا، از لحاظ روانی مقدّمه‌ی آن شد که فعّالیت‌های دنیوی او نیز کیفیّتی انفرادی بیابند… ص 119»

«…یکی از نکات اساسی در تعلیمات لوتر، تکیه بر شرارت طبیعت انسان و بیهودگی ارادت و مجاهدات اوست. در اندیشه‌ی کالون، این تکیه بر عصیان آدمی قرار می‌گیرد و این فکر که انسان باید غرور خود را تا سرحدّ توانائی بزیر پا گذارد مرکزیت می‌یابد و مقصود از حیات منحصراً بزرگداشت خداوند گرفته می‌شود و کالون انسان را از لحاظ روانی برای نقشی که می‌بایست دراجتماع نوین به عهده بگیرد آماده ساخت و به وی آموخت که خویشتن را به هیچ نخرد و زندگانی خودرا صرفاً تابع مقاصدی کند که ازآنِ او نیستند. وقتی انسان حاضر شد بصورت وسیله‌ای برای بزرگداشت خدائی فاقد عدل و محبّت درآید، دیگر آماده بود که به قبول نقش خادم یک ماشین اقتصادی و سرانجام پیشوائی چون هیتلر تن در دهد… ص 121»

فصل پنجم- مکانیزم‌های گریز

«…اکنون وقت آنست که به اهمیت روانی فاشیسم بپردازیم و در معنای آزادی در دستگاه‌های قدرت‌گرا و در دموکراسی خودمان گفتگو کنیم… ص 143»

1-                  قدرت‌گرائی

«…نخستین مکانیزم گریز که مورد بررسی قرار خواهیم داد این استعداد است که شخص استقلال نفس فردی خودرا از دست بنهد و خویشتن را بخاطر کسب نیروئی که فاقد آنست در کسی دیگر یا چیزی خارج از خود مستحیل کند یا به عبارت دیگر به جستجوی یک سلسه علائق دوّمین رود و بخواهد بدینوسیله جای علائق نخستین را پرکند. صورت روشن‌تر این مکانیسم، تلاش برای تسلیم یا تسلط است…ص148»

«…ممکن است سادیست دراین تصور باشد که می‌خواهد بر زندگی آنان مسلط شود چون دوستشان دارد. امّا حقیقت آنست که دوستشان دارد چون بر آنان مسلط است…ص152»

«…اکنون بجاست که بپرسیم ماهیت سائق‌های سادیستی چیست…همه صور مختلف سادیسم که می‌توان مشاهده کرد براین جنبش درونی اصلی استواراند که می‌خواهیم برکسی تفوق کامل داشته‌باشیم، ازاو آلتی بی‌اراده درکف خویش بسازیم، براو حکومت مطلق برانیم، خدای او شویم و آنچه می‌خواهیم بر او روا داریم. استخفاف و انقیاد وی وسیله‌ایست برای نیل به این مقصود و اساسی‌ترین مقصودآنست که اورا در رنج بیاندازیم، چه، قدرتی بزرگتر ازاین نیست که بتوانیم موجب درد او شویم و وادارش کنیم که بدون آن‌که بتواند از خود دفاع کند براین رنج گردن بنهد. پس ماهیت سائق‌های سادیست لذتی است که از تفوق کامل برکسی دیگر (یا موجودات جاندار دیگر) حاصل می‌شود…ص 163»

2-                  تخریب

«…انهدام عالم، آخرین و مذبوحانه‌ترین تلاش برای برکنارماندن از خرد شدن است. سادیست برآن است که طرف مقابل را ببلعد و جزئی ازخود کند؛ حسّ تخریب، تیشه بر ریشه‌ی آن می‌نهد. سادیسم می‌خواهد وجودی را که از اجزاء مختلف تشکیل می‌یابد با تسلط بر دیگران نیرو بخشد؛ حسّ تخریب نیز بدنبال همین هدف است منتهی ازراه برانداختن هرگونه تهدید از سوی برون…ص 184»

3-                  همرنگی ماشینی

«…مکانیزم‌های دیگرگریز عبارتند از پا پس کشیدن از دنیا به اندازه‌ای که دیگر خطری از سوی آن متوجه شخص نشود، (این وضعی است که در برخی اختلالات شدید دماغی بدان می‌رسیم)، یا بادکردن و چنان از لحاظ روانی خویشتن را بزرگ گرفتن که جهان برون در مقایسه کوچک بنظر آید…ص 188»

فصل ششم- روان‌شناسی نازیسم

«…آنچه در این فصل بدان می‌پردازم همین جنبه روانی یا بنیان انسانی نازیسم است که خود دو مسئله به پیش می‌آورد: نخست ساختمان خوی مردمی که به نازیسم روی آوردند و سپس خصائص روان‌شناسی ایده‌ئولوژی که در معامله‌ی با آن مردم، ازاین ساختمان خوی وسیله‌ای چنان مؤثر ساخت و بکار بست…ص 208»

» …نکته دیگری که پس از روی‌کار آمدن هیتلر محرک اکثریت مردم برای وفادار ماندن نسبت به حکومت نازی قرار گرفت آن بود که در نظر میلیون‌ها آلمانی، حکومت هیتلر و آلمان حکم واحد یافتند. وقتی قدرت بدست هیتلر افتاد نتیجه ضمنی جنگیدن بااو بیرون ماندن ازجامعه مردم آلمان شد، و پس از برافتادن دیگر احزاب سیاسی، حزب نازی بمنزله آلمان و مخالفت با آن مخالفت با آلمان بحساب آمد. از نظر افراد متوسط، ظاهراً تحمل هیچ چیز مشکل‌تر از آن نیست که نتوانند خودرا با گروه بزرگتری یکی ببینند…ص210″

«…هیتلر از بیان اینکه استیلا برجهان هدف خود یا حزب اوست روی گردان نیست. بر صلح‌جویان طعنه می‌زند و می‌گوید: «اندیشه‌ی صلح‌جوئی و بشردوستی بسیار خوب است به شرط آن‌که قبلاً کسی که پای‌بند شریف‌ترین اصول است جهان را گشوده و قبضه کرده آقای منحصر بفرد سراسر زمین شده باشد.» و باز می‌گوید: «در عصری که نژادها به زهر آلوده‌اند، دولتی که همّت خودرا درراه نواختن و گرامی داشتن بهترین عناصر نژادی خویش بکار می‌برد، باید روزی خداوند گیتی شود»

«…آخرین دلیلی که هیتلر اقامه می‌کند تا سادیسم خودرا بعنوان دفاع در برابر حملات دیگران موجّه جلوه دهد در نوشته‌های وی بطرق گوناگون بیان شده است. جان کلام آن‌که هیتلر و مردم آلمان همیشه بی‌گناهند و دشمنان آن‌ها سادیست و درنده خوی. بیشتر این تبلیغات چیزی جز دروغ‌های عمدی و هشیار نیست…ص 224»

فصل هفتم- آزادی و دموکراسی

1-                  پندار فرد بودن

«…اکنون به خود می‌نگریم و می‌پرسیم: آیا فاشیسم در سرزمین دیگران تنها خطری است که دستگاه دموکراسی مارا تهدید می‌کند یا (ستون پنجمی) هم در صفوف خودمان وجود دارد؛ اگر خطر فقط از برون یا از ستون پنجم بود وخامتی وجود نداشت وکافی بود تنها به اوضاع به چشم جدّی بنگریم. گرچه تهدیدهای بیرونی و درونی فاشیسم را باید با دیده جدّی نگریست ولی اشتباهی ازاین بزرگتر نیست که دیده ببندیم و نبینیم که همان پدیده‌ها که همه جا زمینه را برای ظهور فاشیسم آماده می‌کنند، دراجتماع خودمان نیز پدیدار شده‌اند. مراد ازاین پدیده‌ها، ناچیزی و ناتوانی فرد است. این گفته با اعتقاد متعارفی که دموکراسی نوین با آزاد کردن فرد از بندهای برون، به ‌وی فردیّت حقیقی بخشیده سازگار نیست. مابه خود می‌بالیم که از استیلای قدرت‌های برون خارج شده‌ایم و دربیان افکار و احساسات آزادیم و بدون حجت قبول می‌کنیم که این امر خود به خود ضامن فردیت ماست، ولی غافلیم که حق بیان افکار فقط درصورتی دارای معناست که بتوانیم افکاری هم برای بیان  از خود داشته باشیم…ص 237 «

2-                  آزادی و خودانگیختگی

«…تا اینجا دراین کتاب سخن از یک جنبه آزادی بود؛ یعنی ناتوانی و ناایمنی فرد دورافتاده و مجرّدی که در اجتماع نوین به‌سر می‌برد و از علائق یا بندهائی که زمانی زندگی را به معنی و ایمنی می‌آراستند رهیده است. دیدیم که تحمّل این تجرّد از توان فرد بیرون است و وقتی کسی در تجرّد ماند در مقایسه با جهان برون به کلّی ناچیز می‌شود و ترسی عمیق دردلش راه می‌یابد و به سبب این تجرّد، وحدت دنیا در نظرش از میان می‌رود و فاقد هرگونه نقطه‌ی عطفی می‌گردد و نسبت به خودش، نسبت به معنای حیات و سرانجام نسبت به هراصلی که برحسب آن بتواند افعال خویش را هدایت کند دچار شک می‌شود. بیچارگی و شک، زندگانی را فلج می‌کند و برای این‌که آدمی بتواند زنده بماند سعی خواهد کرد تا ازآزادی – و بالاخص آزادی منفی- بگریزد و ناگزیر به سوی بندهای تازه می‌رود…ص 252»

«…آزادی مثبت عبارت است از فعّالیت خود انگیخته‌ی مجموع تمامیّت یافته شخصیّت…فعّالیت خود انگیخته با فعّالیت اجباری یا وسواسی که تجرّد و ناتوانی فرد وی را بسوی آن سوق می‌دهند یکسان نیست، وبا فعّالیت ماشینی که حاصل آن اختیار کردن نا سنجیده امور القاء شده از خارج است نیز فرق دارد. فعالیت خود انگیخته فعالیت آزادانه نفس است و از لحاظ روانشناسی،  معنی اختیار درآن مستتر است… ص 255»

ضمیمه:  خوی و سیر اجتماع

در ضمیمه‌ی کتاب، نویسنده کوشیده است تا به هسته‌ی اصلی ساختمان خوی اعضاء جامعه و تفاوت‌ها یا اشتراکات خوی فردی و اجتماعی بپردازد. «مفهوم خوی اجتماعی کلید تفهیم سیر اجتماعی است.»

«…اندیشه‌ها تا جائی دارای قوت و اعتبارند که بتوانند نیازهای برجسته‌ی انسانی یک خوی اجتماعی را جواب گویند… ص 273»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: