بزن بریم!

     امروز صبح که نه، نزدیک ظهر، با بی‌حوصلگی رفتم سراغ لپ‌تاپ. انگشت اشاره دست چپ‌ام از نصف شب به بعد درد گرفت و بعد از کار افتاد. با انگشت وسطی تایپ می‌کنم، کمی کندتر. همین چند لحظه پیش دوست نازنینی مطلبی توی فیس بوک گذاشت و مرا هم تگ کرد. نوشتم و از همه هم خواهش کردم تگ نکنید کسی گوش نمی‌کند! با این دوست چون خیلی مورد علاقه و احترام‌ام هست دعوا نمی‌کنم! چیزی از صبح که نه، از نصف شب تا به حال توی ذهنم بود، می خواستم بنویسم، گذاشتم سر فرصت ولی این فرصت‌ها هیچ وقت پیش نمی‌آید مگر کسی بیاید و تلنگری به احساساتم بزند! دوست نازنین‌ام توی کامنتی نوشت: «کاش من هم مثل نام تو آرام بودم!» آرام!

     دیشب یکی از بدترین شبهای‌ام بود. تنها بودم و از بعد از ظهر وسط سینه‌ام شروع کرد به سوختن همراه با درد شدید. کلافه شدم. عقیده به دکتر و دوا ندارم یعنی اسم دکتر بدترم می‌کند! خودم خودم را مفت و مجانی بکُشم بهتر است تا دکتر پول زیادی بگیرد و مرا بکُشد! در این زمینه هم اجباراً خودکفا شده‌ام. بلند شدم دوتا قرص لورازپام رفتم بالا با آب زیاد که بیشتر اثر بکند. کمی دراز کشیدم لپ‌تاپ را هم بستم تا هوس نکنم. فکر کردم این روزها که خبر خوب کم است یا نیست. یادم نیست کی خوابم برد! تلفن سالن زنگ زد. معمولاً آن گوشی را برنمی‌دارم چون نزدیکان می‌دانند و اگر آشنائی باشد شماره تلفن اتاق خودم را می‌گیرد. دیدم این هم زنگ زد. برنداشتم. حالم خوب نبود. گفتم چندبار که زد خسته می‌شود و دست برمی‌دارد. هنوز صدای زنگ‌اش تمام نشده بود که گوشی موبایل شروع کرد به زنگ زدن. بلند شدم دیدم نزدیک نصف شب است. دوستی بود و گفت می‌خواستم حالت را بپرسم! گفتم ممنون ولی تا همین حالا که سه بار زنگ زدی حالم بهتر بود!

     تا صبح دیگر خوابم نبرد. صبح که تازه خواب رفتم، زن سرایدار آمد و گفت: «دست‌فروش آمده نزدیک خانه بساط پهن کرده، فکر کردم شاید میوه لازم داشته باشی.» گفتم: «نه، ممنون، دارم.» کاش یکی بساط مرغ‌فروشی پهن کرده بود یا نان سنگکی! بعد دیگر خوابی در کار نبود رفتم سراغ شیر آب و دوش و از این بساط‌ها. برگشتم بدون صبحانه، چون حوصله نداشتم. خواستم سری به دوستان بزنم تا از فکر و خیال بروم بیرون. لپ‌تاپ را روشن کردم، صدای بلند گو از پشت اتاق تمام ستون و دیوارهای خانه را به لرزه در آورد. «پلاستیک کهنه، دمپائی کهنه، نونِ خشک…» منتظر شدم تا برود. دوّمی هوز این یکی نرفته آمد: آبگرم‌کن. یخچال اتو برقی سماور می‌خریم…!» و سوّمی هم بعدتر آمد. تصمیم گرفتم دریچه را ببندم و کولر روشن کنم. شروع کردم به نوشتن. چهارمی بلندگویش را بیخ گوشم به صدا درآورد: «سبزی آش، سبزی پلو، سبزی خوردن… ارزونش کردم…خونه‌دار بیا ببر تا تموم نشده!» شروع کردم به نوشتن. بی خیال شدم. از مرغ و گوشت و آرامش امروز خبری نیست، بزن بریم!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: