چیزی بنام زندگی

     بجای بحث مرغ و خروس، ادبیات، شعر، طنز و غیره، تصمیم دارم حکایت امروز صبحم را برای شما تعریف کنم؛ تو شهر ما شروع کرده‌اند به تشکیل پرونده برای مراجعه به پزشک محلّه. اتفاقاً فرصت داشتم و با اصل موضوع هم موافق بودم. پرونده که تکمیل شد گفتند برو تا خبرت کنیم. چند روز بعد تلفن زدند بیا برای انتخاب پزشک. روز اوّل بود، رفتم برای معارفه! و چک آپ مختصر در حدّ یادداشت در پرونده برای روز مبادا. چون روز اوّل ماه رمضان هم بود و مغازه‌ها در حال تعطیلی و بی‌مرغی! و بی‌گوشتی، و نانواها و قصاب‌ها و مرغ‌ها هم تخمشان را گذاشته و رفته بودند، یا هنوز برای تخم‌گذاری بعدی چانه‌می‌زدند، درمانگاه خلوت بود و آقای دکتر مریض زیادی نداشت.

     گفتم (البته بعد از سلام!): جناب دکتر! چه قدر می‌شود وقت شما را گرفت؟ گفت: مگر خیلی حرف داری؟ گفتم: ای! بدکی نیست. از سر می‌خواهم شروع کنم تا برسم به نوک پا! گفت: تا مریض دیگری نیامده وقت داری. بعد لای پرونده را باز کرد و شروع کرد به نوشتن. گفتم دکتر جان! سرم اغلب درد می‌کند یعنی سر و سامانی ندارم، از حرف‌های نسنجیده و دروغ‌های شاخدار سردرد گرفته‌ام هر روز هم بدتر می‌شوم. موهایم بخاطر آلودگی هوا دسته‌دسته می‌ریزد. گوش‌ام پر از سر و صداهای نا مناسب است؛ از صدای بلندگوی مسجد گرفته تا دست فروش و نان خشکی تا صدای خالی کردن تیر آهن و آجر و کوبیدن پلیتِ کانال کولر و چکش برقی تا ترقّهِ بچه‌ی همسایه، گردن‌ام درد می‌کند چون از بس توی صف نان و شیر سوبسیدی و مرغ دولتی سرک کشیدم و گردن خم کردم گردن‌ام به یک طرف خشک شده، فکّ‌ام درد می‌کند از بس که به مأمور سرشماری توضیح دادم که خانه ندارم، حقوق‌ام چقدر است، چند نفریم، از اینترنت پر‌سرعت استفاده نمی‌کنم! و چه‌قدر باید کرایه و قسط بدهم، آخر کار می‌پرسد: پارکینگتان چند متر است!

   دکتر می خندد و می‌پرسد: باز هم هست؟ می‌گویم: هنوز که توضیحی نداده‌ام؛ شانه‌ام زیر بار گرانی و فشار زندگی خم شده، سینه‌ و دلم از بی‌مهری روزگار می‌سوزد، ریه‌ام از گرد و خاک پر است و هوائی برای نفس کشیدن ندارم. قلبم از زورگوئی و ناملایمات تیر می‌کشد و احساساتم دارد منفجر می‌شود. گرچه نمی‌دانم جای ارگان یا عضو مربوط به شخصیت‌ام کجاست ولی از بس کوچک شده دیگر آن را حس نمی‌کنم و در عوض کنارش غده بزرگی سبز شده و هیچ پزشکی هم غدّه به این بزرگی را نمی‌بیند ولی خودم آن را حس می‌کنم. معده‌ام پر از خالی است و صدای طبل جنگ می‌دهد و دائم با روده‌ام در حال نزاع است… دکتر می‌گوید: با این همه مشکلات چه‌طور تا بحال زنده مانده‌ئی؟ می‌گویم: دکترجان! شما به این می‌گوئید زندگی؟ مریض بعدی که می آید دکتر می‌گوید: بقیه‌اش را بگذارید برای جلسه‌ی بعد! چند آزمایش باید بنویسم و بعد دارو تجویز کنم. روز خوش!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: