طنز تلخ

 

خط و نشان!

چشم از کمک دوست در این دوره بپوش

کس قصه‌ی کهنه را نمی‌دارد گوش

از بس‌که پر از سنگ و کلوخ است این راه

کس آدم خسته را نگیرد بر دوش

هنگام خوشی باده ز دست‌ات گیرند

چون پیر شدی رها کنندت خاموش

هم دوست در این میان شناختم هم دشمن

تا من باشم که وا نسازم آغوش!

دست‌ام نگرفت دوست در وقت نیاز

از چشم فلک فتاده‌ام او هم روش!

ع. آرام

شامِ بی فردا

شام بی فردا

یلدای من، یلدای من، ای شام بی‌فردای من

 گشتی به کام دیگری، رندی گرفته جای من

 در سینه‌ام تابی نماند، در دیده‌ام آبی نماند

 گوش‌ات فسون گردیده و غافل شده ز آوای من

 مجنون نمی‌داند چرا، پنهان شدی از چشم او

 برگرد از دشت جنون، عاقل بشو لیلای من

 بردار بند از دست و پا، بگریز ای درد آشنا

 راه این طرف یار این طرف، ای یوسف زیبای من

 دنیا به کام‌ام تلخ شد، بیرون ز دست‌ام چرخ شد

 بی تو نمی‌گردد جهان، خوش نیست این دنیای من

 یاد از قدیم‌ام رفت و چشمم تا سحر گر خواب رفت

 شد عاقبت باد رخ‌ات، در خواب هم سودای من

 می با انار دانه بود، دلداده‌ام در خانه بود

 یک دست بر زلف تو و دستی سرِ مینای من

 یارم کجا پنهان شده یوسف چرا زندان شده

 باز آ عزیز دیگران، بردار بند از پای من

 چندی به مهمانی شدی، در بند و زندانی شدی

 حالا که دست‌ات می‌رسد، بنگر به هوی و های من

 این قصّه‌ی یک شام نیست، درد مرا فرجام نیست

 تعبیر ظلم و جور تو این شام و این یلدای من

 ع. آرام (یلدای 91)

یش بینی های فردوسی در بخش پایان پادشاهی یزدگرد – شاهنامه

این قسمت از اشعار فردوسی از روی شاهنامه کلاله خاور(به تصحیح و مقابله و همت حاج محمد رمضانی) آورده شده است.

 پیش‌بینی‌های فردوسی خواندنی است.

 فردوسی

 «شاهنامه»

 پایان پادشاهی یزدگرد

….

عمر سعد وقاس را با سپاه

 فرستاد تا جنگ جوید ز شاه

 چو آگاه شد زان سخن یزگرد

 ز هر سو سپاه اندر آورد گرد

 بفرمود تا پور هرمزد، راه

 به پیماید و بر کشد با سپاه

 که رستم بدش نام و بیدار بود

 خردمند و گرد و جهاندار بود

 ستاره شمر بود و بسیار هوش

 به گفتارش موبد نهاده دو گوش

 برفت و گرانمایگان راببرد

 هر آنکس که بودند بیدار و گرد

 برین گونه تا ماه بگذشت سی

 همی رزم جستند در قادسی

 بسی کشته شد لشکر از هر دو سوی

 سپه یک ز دیگر نه برگاشت روی

 بدانست رستم شمار سپهر

 ستاره شمر بود و با داد و مهر

 همی‌گفت کاین رزم را روی نیست

 ره آب شاهان بدین جوی نیست

 بیاورد صلاب و اختر گرفت

 ز روز بلا دست بر سر گرفت

 یکی نامه سوی برادر به درد

 نوشت و سخن‌ها همه یاد کرد

 نخست آفرین کرد بر کردگار

 کزو دید نیک و بد روزگار

 دگر گفت کز گردش آسمان

 پژوهنده مردم شود بدگمان

 گنهکارتر در زمانه منم

 ازی را گرفتار آهرمنم

 که این خانه از پادشاهی تهیست

 نه هنگام پیروزی و فرهیست

 ز چارم همی‌بنگرد آفتاب

 کزین جنگ ما را بد آید شتاب

 ز بهرام و زهره‌ست ما را گزند

 نشاید گذشتن ز چرخ بلند

 همان تیر و کیوان برابر شدست

 عطارد به برج دو پیکر شدست

 چنین است و کاری بزرگست پیش

 همی سیر گردد دل از جان خویش

 همه بودنی‌ها ببینم همی

 وزان خامشی برگزینم همی

 بر ایرانیان زار و گریان شدم

 ز ساسانیان نیز بریان شدم

 دریغ این سر و تاج و این داد و تخت

 دریغ این بزرگی و این فر و بخت

 کزین پس شکست آید از تازیان

 ستاره نگردد مگر بر زیان

 برین سالیان چار صد بگذرد

 کزین تخمه گیتی کسی نشمرد

 ازیشان فرستاده آمد به من

 سخن رفت هر گونه بر انجمن

 که از قادسی تا لب جویبار

 زمین را ببخشیم با شهریار

 وزان سو یکی برگشاییم راه

 به شهری کجاهست بازارگاه

 بدان تا خریم و فروشیم چیز

 ازین پس فزونی نجوییم نیز

 پذیریم ما ساو و باژ گران

 نجوییم دیهیم کند آوران

 شهنشاه رانیز فرمان بریم

 گر از ما بخواهد گروگان بریم

 چنین است گفتار و کردار نیست

 جز از گردش کژّ پرگار نیست

 برین نیز جنگی بود هر زمان

 که کشته شود صد هژبر دمان

 بزرگان که بامن به جنگ اندرند

 به گفتار ایشان همی‌ننگرند

 چو میروی طبری و چون ارمنی

 به جنگ‌اند با کیش آهرمنی

 چو کلبوی سوری و این مهتران

 که گوپال دارند و گرز گران

 همی سر فرازند که ایشان کیند (سر بکشند)

 به ایران و مازنداران برچی‌اند

 اگرمرز و راهست اگر نیک و بد

 به گرز و به شمشیر باید ستد

 بکوشیم و مردی به کار آوریم

 به ریشان جهان تنگ و تار آوریم

 نداند کسی راز گردان سپهر

 دگر گونه‌تر گشت برما به مهر

 چو نامه بخوانی خرد را مران

 بپرداز و بر ساز با مهتران

 همه گردکن خواسته هرچ هست

 پرستنده و جامه‌ی برنشست

 همی تاز تا آذر آبادگان

 به جای بزرگان و آزادگان

 همی دون گله هرچ داری ز اسپ

 ببر سوی گنجور آذرگشسپ

 ز زابلستان گر ز ایران سپاه

 هرآنکس که آیند زنهار خواه

 بدار و به پوش و بیارای مهر

 نگه کن بدین گردگردان سپهر

 ازو شادمانی و زو در نهیب

 زمانی فرازست و روزی نشیب

 سخن هرچ گفتم به مادر بگوی

 نبیند همانا مرا نیز روی

 درودش ده از ما و بسیار پند

 بدان تا نباشد به گیتی نژند

 گر از من بد آگاهی آرد کسی

 مباش اندرین کار غمگین بسی

 چنان دان که اندر سرای سپنج

 کسی کو نهد گنج با دست رنج

 چو گاه آیدش زین جهان بگذرد

 از آن رنج او دیگری برخورد

 همیشه به یزدان پرستان گرای

 بپرداز دل زین سپنجی سرای

 که آمد به تنگ اندرون روزگار

 نبیند مرا زین سپس شهریار

 تو با هر که از دوده‌ی ما بود

 اگر پیر اگر مرد برنا بود

 همه پیش یزدان نیایش کنید

 شب تیره او را ستایش کنید

 بکوشید و بخشنده باشید نیز

 ز خوردن به فردا ممانید چیز

 که من با سپاهی به سختی درم

 به رنج و غم و شوربختی درم

 رهایی نیابم سرانجام ازین

 خوشا باد نوشین ایران زمین

 چو گیتی شود تنگ بر شهریار

 تو گنج و تن و جان گرامی مدار

 کزین تخمه‌ی نامدار ارجمند

 نماندست جز شهریار بلند

 ز کوشش مکن هیچ سستی به کار

 به گیتی جزو نیستمان یادگار

 ز ساسانیان یادگار اوست بس

 کزین پس نبینند زین تخمه کس

 دریغ این سر و تاج و این مهر و داد

 که خواهد شد این تخت شاهی بباد

 تو پدرود باش و بی‌آزار باش

 ز بهر تن شه به تیمار باش

 گراو را بد آید تو شو پیش اوی

 به شمشیر بسپار پرخاشجوی

 چو با تخت منبر برابر کنند

 همه نام بوبکر و عمر کنند

 تبه گردد این رنج‌های دراز

 نشیبی درازست پیش فراز

 نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر

 ز اختر همه تازیان راست بهر

 چو روز اندر آید به روز دراز

 شود ناسزا شاه گردن فراز

 بپوشد ازیشان گروهی سیاه

 ز دیبا نهند از بر سر کلاه

 نه تخت ونه تاج و نه زرینه کفش

 نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش

 به رنج یکی دیگری بر خورد

 به داد و به بخشش همی‌ننگرد

 شب آید یکی چشمه رخشان کند

 نهفته کسی را خروشان کند

 ستاننده‌ی روزشان دیگرست

 کمر بر میان و کله بر سرست

 ز پیمان بگردند وز راستی

 گرامی شود کژّی و کاستی

 پیاده شود مردم جنگجوی

 سوار آنک لاف آرد و گفت وگوی

 کشاورز جنگی شود بی‌هنر

 نژاد و هنر کمتر آید ببر

 رباید همی این از آن آن ازین

 ز نفرین ندانند باز آفرین

 نهان بدتر از آشکارا شود

 دل شاهشان سنگ خارا شود

 بداندیش گردد پدر بر پسر

 پسر بر پدر هم چنین چاره‌گر

 شود بنده‌ی بی‌هنر شهریار

 نژاد و بزرگی نیاید به کار

 به گیتی کسی را نماند وفا

 روان و زبان‌ها شود پر جفا

 از ایران و از ترک وز تازیان

 نژادی پدید آید اندر میان

 نه دهقان نه ترک و نه تازی بود

 سخن‌ها به کردار بازی بود

 همه گنج‌ها زیر دامن نهند

 بمیرند و کوشش به دشمن دهند

 بود دانشومند و زاهد به نام

 بکوشد ازین تا که آید به کام

 چنان فاش گردد غم و رنج و شور

 که شادی به هنگام بهرام گور

 نه جشن ونه رامش نه کوشش نه کام

 همه چاره‌ی ورزش و ساز دام

 پدر با پسر کین سیم آورد

 خورش کشک و پوشش گلیم آورد

 زیان کسان از پی سود خویش

 بجویند و دین اندر آرند پیش

 نباشد بهار و زمستان پدید

 نیارند هنگام رامش نبید

 چو بسیار ازین داستان بگذرد

 کسی سوی آزادگی ننگرد

 بریزند خون ازپی خواسته

 شود روزگار مهان کاسته

 دل من پر از خون شد و روی زرد

 دهن خشک و لب‌ها شده لاژورد

 که تا من شدم پهلوان از میان

 چنین تیره شد بخت ساسانیان

 چنین بی‌وفا گشت گردان سپهر

 دژم گشت و ز ما ببرید مهر

 مرا تیز پیکان آهن گذار

 همی بر برهنه نیاید به کار

 همان تیغ کز گردن پیل و شیر

 نگشتی به آورد زان زخم سیر

 نبرّد همی پوست بر تازیان

 ز دانش زیان آمدم بر زیان

 مرا کاشکی این خرد نیستی

 گر اندیشه نیک و بد نیستی

 بزرگان که در قادسی بامنند

 درشتند و بر تازیان دشمنند

 گمانند کاین بیش بیرون شود

 ز دشمن زمین رود جیحون شود

 ز راز سپهری کس آگاه نیست

 ندانند کاین رنج کوتاه نیست

 چو برتخمه‌یی بگذرد روزگار

 چه سود آید از رنج و ز کارزار

 تو را ای برادر تن آباد باد

 دل شاه ایران به تو شاد باد

 که این قادسی گورگاه منست

 کفن جوشن و خون کلاه منست

 چنین است راز سپهر بلند

 تو دل را به درد من اندر مبند

 دو دیده زشاه جهان برمدار

 فدی کن تن خویش در کارزار

 که زود آید این روز آهرمنی

 چو گردون گردان کند دشمنی

 چو نامه به مهر اندر آورد گفت

 که پوینده با آفرین باد جفت

 که این نامه نزد برادر برد

 بگوید جزین هرچ اندر خورد

مهار بیابان زایی :هزینه های آلودگی هوا‏

Bijan Shamoradi

مهار بیابان زایی

آلودگی هوا ؛ غولی که با درایت می‌توان شاخش را شکست!

بیش از ۱۵ سال پیش، نتایج یک کار پژوهشی در دانشکده محیط زیست دانشگاه تهران منتشر شد که توسط بختیار بیدقی به انجام رسیده بود . وی نشان داد هزینه‌ی عدم مهار آلودگی هوای تهران سالانه به ۱۵٫۷ میلیارد تومان می رسد؛ در صورتی که هزینه‌ی مهار آلودگی هوا تنها سالی ۶٫۷ میلیارد تومان است. به دیگر سخن، این پژوهش آشکارا ثابت کرد که هر ریالی که دولت برای مهار آلودگی هوا هزینه کند، دست کم ۲٫۳ ریال از فشار به خزانه حکومت خواهد کاست. با این وجود، ۱۵ سال پس از آن تاریخ، دولت همچنان مجبور است پنج کلان شهر کشور را برای جلوگیری از شرایط اضطرار تعطیل کند و روزانه ۸۰۰ میلیارد تومان خسارت فقط از منظر توقف کسب و کار و علم‌اندوزی به پنج کلان‌شهر آلوده کشور وارد شود .

این در حالی است که شش سال پیش (سال ۱۳۸۵) سخن از خسارتی هشت میلیارد دلاری در سال به میان آمد ؛ خسارتی که به گفته‌ی مدیر وقت طرح آلودگی هوای تهران در صورت ادامه‌ی چنین روندی تا سال ۱۳۹۴ – یعنی پایان برنامه پنج ساله پنجم، به ۱۶ میلیارد دلار در سال افزایش خواهد یافت .

و البته اینک با توجه به سقوط ارزش دلار و افزایش جهشی هزینه‌های درمانی، همچنین کشف بسیاری دیگر از بازخوردهای منفی آلودگی هوا در حوزه سلامتی و کاهش راندمان کاری ، به نظر می‌رسد پیش‌بینی خسارتی ۱۶ میلیارد دلاری حتا امروز هم اندکی خوشبینانه باشد، چه رسد به پایان برنامه پنجم. کافی است به یاد آوریم که آلودگی هوا می تواند ۱۱ برابر آلودگی آب و ۱۶ برابر آلودگی غذا خطرناک باشد، چرا که هر فرد روزانه به ۱۶ کیلوگرم هوا نیاز دارد، در حالی که تنها به ۵/۱ کیلوگرم آب و یک کیلوگرم غذا محتاج است .

به همین دلیل است که قدمت نخستین تلاش‌های جدی برای کاهش مدون و برنامه‌ریزی شده آلودگی هوا به سال‌های نخستین از دهه‌ی ۱۹۵۰ میلادی بازمی‌گردد، زمانی که فاجعه بزرگ مرگ ۴ هزار نفر از شهروندان ساکن در پایتخت انگلستان در زمستان ۱۹۵۲ رقم خورد و جهانیان شاید برای نخستین بار متوجه قدرت ویرانگر آلودگی هوا شدند. متعاقب آن و همزمان با افزایش دانش انسان‌ها در حوزه محیط زیست، حجم سرمایه‌گذاری‌ها برای کاهش خطرات آلودگی هوا هم افزایش یافت؛ به نحوی که تنها در سال ۱۹۸۱، دولت آمریکا به راحتی حاضر شد تا بیش از ۱۴ میلیارد دلار را خرج اعمال قوانین بازدارنده و مهارکننده‌ی آلودگی هوا و آب کند، چرا که می دانست ارزش منافع حاصل از آن به ۳۷ میلیارد دلار در همان سال می رسد (یخکشی، علی. ۱۳۸۱: شناخت، حفاظت و بهسازی محیط‌زیست ایران. تهران. نشر آموزش کشاورزی، مؤسسه آموزش عالی علمی-کاربردی جهاد کشاورزی، ۴۴۴ صفحه). با این وجود، شتاب گسترش منابع آلوده کننده چنان بود که در سال ۱۹۹۹ خسارت آلودگی هوا در آمریکا به ۱۵۰ میلیارد دلار ‌رسید و تلفات انسانی آن به ۱۵۰ تا ۳۵۰ هزار نفر در سال افزایش یافت ( Miller, G. Tyler. 1999: Environmental Sceince (seven edition). Canada. WadsWorth Pub. 601p). و این در حالی بود که هنوز ابعاد وخیم‌تر و فراقاره‌ای موضوع در قالب انتشار گازهای گلخانه‌ای و تشدید فرآیند تغییر اقلیم و جهان‌گرمایی، ابعاد ویرانگرش را چون امروز نشان نداده بود. چرا که امروز و در جریان برگزاری همین کنفرانس COP 18 که هم‌اکنون در دوحه قطر و با حضور نمایندگانی عالی‌رتبه از ۱۹۳ کشور جهان – از جمله یک هیأت ۲۲ نفری از ایران به ریاست معاون رییس جمهور و رییس سازمان حفاظت محیط زیست – در حال برگزاری است، سخن از رقم‌هایی نجومی و تریلیون دلاری بابت خسارت‌های سالانه انتشار گازهای گلخانه‌ای می‌رود ؛ پدیده‌ی نامیمونی که خواه ناخواه بر وخامت بحران آلودگی و وارونگی‌ (اینورژن) های پرتعدادتر دمایی در کلان‌شهرها می‌افزاید. در تأیید این مدعا، هفته گذشته – ۱۲ آذر ۱۳۹۱ – دکتر عباس رنجبر، رییس مرکز ملی خشکسالی سازمان هواشناسی کشور در همایش بررسی وضعیت تالاب‌های ایران، به صراحت اذعان داشت که بر بنیاد پیش‌بینی‌های صورت گرفته متکی بر ۲۰ مدل مختلف، در مورد وضعیت بارندگی و دمای کشور در طول نیم قرن آینده، جملگی از کاهش بارندگی و افزایش میانگین دمای کشور خبر می‌دادند؛ زنگ خطری که به ویژه در کلان‌شهرها می‌تواند شرایط را غیرقابل تحمل‌تر از امروز سازد.

این‌ها را نوشتم تا بار دیگر تأکید کنم: استفاده از مسکن‌های پرخرجی چون تعطیل کردن مدارس و دانشگاه‌ها و ادارات دولتی، هرگز نخواهد توانست معضل آلودگی هوای کلان‌شهرهای ایران را حل کند.

اگر بر این باوریم که سهم عمده‌ای از آلودگی هوا ناشی از تردد خودروهای شخصی و دولتی است، باید بکوشیم تا با گسترش شتابناک‌تر ناوگان حمل و نقل عمومی وریلی و پراکنش منظم‌تر آن در تمامی سطح ۷۰ هزار هکتاری پایتخت و دیگر شهرها نظیر اراک، کرج، اهواز، اصفهان، تبریز، شیراز، قم و مشهد، عملاً شهروندان را در انتخاب گزینه‌هایی ارزان‌تر، سریع‌تر و ایمن‌تر برای تردد در شهر تشویق کنیم. در حقیقت به جای ساخت بلوارها و تونل‌ها و آزادراه‌های درون شهری بیشتر که مردم را تشویق به استفاده بیشتر از خودروهای شخصی می‌کند، باید اولویت نخست به گسترش خطوط مترو و اتوبوس‌های BRT باشد. افزون بر آن، باید علاوه بر ارتقای کیفیت سوخت خودروها و سامانه احتراق آنها در خودروهای داخلی، بکوشیم تا به تدریج با جایگزینی استحصال انرژی از خورشید و باد و کاهش مصرف سوخت‌های فسیلی، تا آنجا که امکان دارد انتشار گازهای گلخانه‌ای و بروز جزایر حرارتی را به کمینه برسانیم. همچنین باز دقت در ساخت و سازهای بلندمرتبه در تهران و دیگر کلان‌شهرها با توجه به جهت باد غالب، باید بکوشیم تا دالان‌های طبیعی عبور باد – که سرعت متوسط آن هم عموماً کمتر از ۱۰ متر در ثانیه است – مسدود نگردد؛ در صورتی که روند بلندمرتبه‌سازی در باختر تهران (محدوده منطقه ۲۲ شهرداری) از این منظر می‌تواند بسیار نگران‌کننده باشد.

خروج صنایع آلوده‌کننده‌ای مثل سیمان، پالایشگاه، پتروشیمی، صنایع آلومینیوم، خودروسازی و کوره‌پزخانه‌های تولید آجر و سفال از حریم شهرها، از دیگر اقدامات حکومتی برای کاهش خطر آلودگی در کلان‌شهرهاست. به گفته وحید نوروزی، فقط کافی است بدانیم که روزانه شصت میلیون لیتر مازوت در نیروگاه‌های شهید رجایی در آزاد راه تهران قزوین، بعثت در جنوب تهران، شهید منتظر قائم در جاده کرج و نیروگاه طرشت و ده‌ها واحد بزرگ صنعتی در اطراف تهران از قبیل سیمان آبیک و سیمان تهران دارد مصرف می‌شود که فرآیند سوختن حاصل از آن، یکی از بزرگترین عوامل تولیدکننده ذرات معلق در تهران است. همچنین از آنجا که فرآیند تولید گوشت قرمز، یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌های انتشاردهنده گازهای گلخانه‌ای‌ است، جای این پرسش مطرح است که چرا باید بزرگترین تولید کننده گوشت قرمز در ایران، استان تهران باشد و چرا نباید دامداری‌های صنعتی از این دست، به استان‌هایی منتقل شوند که با چنین معضلی کمتر مواجه هستند.

به موازات چنین اقدام‌هایی باید سیاست رساندن سرانه فضای سبز به حد استانداردهای پذیرفته شده، با قوت ادامه یابد و اجازه قطع درختان به بهانه‌های مختلف داده نشود؛ روندی که در طول ۶۰ سال اخیر ادامه داشته و محدوده‌ی کنونی تهران بیش از ۷۰ درصد از پوشش گیاهی و رویشگاه‌های درختی و باغی‌اش را از دست داده است. عین ماجرایی که برای باغ‌های اصفهان، شیراز، همدان، اراک، مشهد و … به وقوع پیوسته است و متأسفانه این روند با قطع درختان مشهور و زیبای کاخ موزه سعدآباد در همین روزهای بحرانی ادامه دارد !

دست آخر اینکه به نظرم شهروندان هم باید چند نکته ساده را رعایت کنند و مثلاً برای خرید نان از یک کوچه پایین‌تر یا میوه از دو کوچه بالاتر، می‌شود از خودرو شخصی استفاده نکرد! به کودکان و رفتگران شهرداری می‌توان آموزش داد تا برای تفریح یا خلاص شدن از شر زباله‌ها و برگ‌های خشک درختان، نباید آنها را آتش زد؛ اجتناب از کباب کردن گوشت و پرهیز از مصرف فست‌فودهایی مثل همبرگر در روزهای پیک آلودگی، می‌تواند از انتشار ذرات دی اکسید کربن به فضا تا حدی بسیار مؤثر جلوگیری کند و در نهایت، فرهنگ استفاده از دوچرخه با پیشگامی برخی از نخبگان و مدیران جامعه مجدداً ترویج شود.

You are subscribed to email updates from مهار بیابان زایی
To stop receiving these emails, you may unsubscribe now.     Email delivery powered by Google
Google Inc., 20 West Kinzie, Chicago IL USA 60610

جوابیه فروغ فرخزاد به مطالب مجلّه ی فردوسی

Bejan Baran

    جوابيه فروغ به مطالب مجله فردوسي

    يادداشتي بر مطالب مجله فردوسي از فروغ فرخزاد

    دراولين مرحله آرزويم اينست که شما را با مطالعه‌ي نامه‌ي طولاني‌ام خسته نکنم. من عادت ندارم زياد حاشيه بروم وحتي تعارفات معمولي رابلد نيستم به همين جهت منظورم رابدون هيچ تشريفاتي بيان مي‌کنم. من دردي ماه 1313 درتهران متولد شدم. راجع به پدر ومادر و ميزان تحصيلاتم بهترست صحبتي نشود. شايد پدرم ازاينکه دختر پررو وخودسري مثل من دارد، زياد خشنود نباشد. يکسال است که به طور مداوم شعر مي‌گويم پيش ازآن مطالعه مي‌کردم و مي‌توانم بگويم که بيشتر ازهمۀ روزهاي عمرم کتابهاي سودمند خوانده‌ام ،سه سال است که اصولا روحيه شاعرانه پيدا کرده ام.راجع به راهي که درشعر انتخاب کرده‌ام؛ به نظر من شعر شعله‌اي ازاحساس است وتنها چيزي ست که مرادرهرحال که باشم مي‌تواند به يک دنياي رويايي و زيبا ببرد. يک شعر وقتي زيباست که شاعر تمام هيجانات و التهابات روح و جسم خود رادرآن منعکس کرده باشد. من عقيده دارم هراحساسي رابدون هيچ قيد وشرطي بايد بيان کرد. اصولا براي هنر نمي‌شود حدي قايل شد واگر جزاين باشد هنر روح اصلي خود راازدست مي‌دهد. روي همين طرز فکر شعر مي‌گويم. براي من که يک زن هستم خيلي مشکل است که بتوانم دراين محيط فاسد، درعين حال روحيه‌ي خوراحفظ کنم. من زندگي خود راوقف هنرم وحتي مي‌توانم بگويم فداي هنرم کرده‌ام.من زندگي رابراي هنرم مي‌خواهم.مي‌دانم اين راهي‌ست که سرو صدا و مخالفين زيادي برايم دست و پا کرده‌ست.ولي عقيده دارم بالاخره بايد سدها شکسته شود يک نفر بايد اين راه رامي‌رفت ومن چون درخودم گذشت و شهامت رامي‌بينم، پيشقدم شدم. تنها نيرويي که پيوسته مرا اميد مي‌دهدتشويق مردم روشنفکروهنرمندان واقعي کشور است. من ازآن مردم زاهد نمايي که همه کار مي‌کنند وباز هم دم ازتهذيب اخلاق جامعه مي‌زنند بيزارم وبه علاوه من انتقار صحيح رابا کمال ميل قبول مي‌کنم، نه انتقادي که ازروي نهايت خود پرستي و ظاهر سازي وفقط به منظور ازميدان به دربردن طرف وبدنام کردن او مي‌شود، مي‌دانم که خيلي صحبت راجع به من مي‌شود، مي‌دانم که خيلي اشعار مرا تعبير وتفسير مي‌کنند وحتي براي بدنام کردن من براي اشعارم جواب مي‌سازند تا به مردم وانمود کنند که من براي شخص معيني شعر مي‌گويم. ولي با همه اينها ازميدان به در نمي‌روم. من شکست نمي‌خورم وهمه چيز رادرنهايت خونسردي تحمل مي‌کنم همان‌طور که تا به حال کرده‌ام. من عقيده دارم که يک قطعه شعر بايد مثل جام شراب انسان راداغ کند وهمه ي کوششم دراين راه مصروف مي‌شود وسعي مي‌کنم اشعارم درعين سادگي همين اثر راروي خواننده بگذارد. درمورد نويسندگان و شعرايي که مي‌پسندم، درميان شعراي ايراني معاصر، فريدون توللي را استاد خودم مي‌دانم و به اشعار نادر نادرپور وفريدون مشيري بي‌اندازه علاقه‌مندم وبه انها ايمان دارم. دراشعار فريدون مشيري لطف ورقتش رامي‌پسندم ودر اشعار نادر نادر پور قدرت تجسم وهنر توصيف وتشبيهات واستهارات بديهي که به کار مي‌برد ازنظر من ممتاز و استادانه‌ست. از شعراي خارجي ، شارل بودلر شاعر فرانسوي راازروي ترجمه هايي که از اشعار او درمجلات چاپ شده مي شناسم، مي‌پسندم وبه کنتس دونواي هم ارادت دارم چون مکتبم را به مکتب او نزديک مي‌بينم وتنها کتابي که هيچ وقت ازخواندنش سير نمي‌شوم ترانه هاي بيليتيس است . بيليتيس براي من مظهر همه چيز است ازنويسندگان خارجي آندره ژيد فرانسوي و اميل زولا راترجيح مي‌دهم وضمناً موزيک ايراني رابه موسيقي کلاسيک واروپايي ترجيح مي‌دهم. چون من اصولا اندوه رادوست دارم واز رنج لذت مي‌برم. بعد از موزيک به سينما علاقه دارم ولي متاسفانه درشهري که فعلا زندگي مي‌کنم ازنعمت ديدن يک فيلم خوب هميشه محرومم. بزرگترين آرزوي من اينست که يک هنرمند واقعي باشم وهميشه سعي مي‌کنم به اين آرزو برسم وچون کتاب راخيلي دوست دارم باز هم آرزو مي‌کنم سطح فرهنگ مملکت بالا برود ومردم هنر وارزش حقيقي آن رادرک کنند وآنقدر فهميده و روشنفکر بشوند که ديگر به تحريک زاهد نماها تسليم نشوند وبه آنها اجازه‌ي دخالت درکاري راکه صلاحيت قضاوت ندارند ، ندهند.

    آرزوي من آزادي زنان ايران وتساوي حقوق آنها بامردان است. من به رنجهايي که خواهرانم دراين مملکت دراثر بي عدالتي هاي مردان مي‌برند کاملا واقفم ونيمي ازهنرم را براي تجسم دردها و آلام انها به کار مي‌برم .آرزوي من ايجاد يک محيط مساعد براي فعاليتهاي علمي وهنري واجتماعي بانوان است.آرزو دارم مردان ايراني ازخودپرستي دست بکشند وبه زنها اجازه دهند که استعداد وذوق خودشان راظاهر سازند.

    به اميد آنروز،فروغ فرخزاد- اهواز

    ازکتاب« شهرآشوب» نوشته مريم جعفري انتشاراتِ شادان- بهار 84

چیزی بنام زندگی

     بجای بحث مرغ و خروس، ادبیات، شعر، طنز و غیره، تصمیم دارم حکایت امروز صبحم را برای شما تعریف کنم؛ تو شهر ما شروع کرده‌اند به تشکیل پرونده برای مراجعه به پزشک محلّه. اتفاقاً فرصت داشتم و با اصل موضوع هم موافق بودم. پرونده که تکمیل شد گفتند برو تا خبرت کنیم. چند روز بعد تلفن زدند بیا برای انتخاب پزشک. روز اوّل بود، رفتم برای معارفه! و چک آپ مختصر در حدّ یادداشت در پرونده برای روز مبادا. چون روز اوّل ماه رمضان هم بود و مغازه‌ها در حال تعطیلی و بی‌مرغی! و بی‌گوشتی، و نانواها و قصاب‌ها و مرغ‌ها هم تخمشان را گذاشته و رفته بودند، یا هنوز برای تخم‌گذاری بعدی چانه‌می‌زدند، درمانگاه خلوت بود و آقای دکتر مریض زیادی نداشت.

     گفتم (البته بعد از سلام!): جناب دکتر! چه قدر می‌شود وقت شما را گرفت؟ گفت: مگر خیلی حرف داری؟ گفتم: ای! بدکی نیست. از سر می‌خواهم شروع کنم تا برسم به نوک پا! گفت: تا مریض دیگری نیامده وقت داری. بعد لای پرونده را باز کرد و شروع کرد به نوشتن. گفتم دکتر جان! سرم اغلب درد می‌کند یعنی سر و سامانی ندارم، از حرف‌های نسنجیده و دروغ‌های شاخدار سردرد گرفته‌ام هر روز هم بدتر می‌شوم. موهایم بخاطر آلودگی هوا دسته‌دسته می‌ریزد. گوش‌ام پر از سر و صداهای نا مناسب است؛ از صدای بلندگوی مسجد گرفته تا دست فروش و نان خشکی تا صدای خالی کردن تیر آهن و آجر و کوبیدن پلیتِ کانال کولر و چکش برقی تا ترقّهِ بچه‌ی همسایه، گردن‌ام درد می‌کند چون از بس توی صف نان و شیر سوبسیدی و مرغ دولتی سرک کشیدم و گردن خم کردم گردن‌ام به یک طرف خشک شده، فکّ‌ام درد می‌کند از بس که به مأمور سرشماری توضیح دادم که خانه ندارم، حقوق‌ام چقدر است، چند نفریم، از اینترنت پر‌سرعت استفاده نمی‌کنم! و چه‌قدر باید کرایه و قسط بدهم، آخر کار می‌پرسد: پارکینگتان چند متر است!

   دکتر می خندد و می‌پرسد: باز هم هست؟ می‌گویم: هنوز که توضیحی نداده‌ام؛ شانه‌ام زیر بار گرانی و فشار زندگی خم شده، سینه‌ و دلم از بی‌مهری روزگار می‌سوزد، ریه‌ام از گرد و خاک پر است و هوائی برای نفس کشیدن ندارم. قلبم از زورگوئی و ناملایمات تیر می‌کشد و احساساتم دارد منفجر می‌شود. گرچه نمی‌دانم جای ارگان یا عضو مربوط به شخصیت‌ام کجاست ولی از بس کوچک شده دیگر آن را حس نمی‌کنم و در عوض کنارش غده بزرگی سبز شده و هیچ پزشکی هم غدّه به این بزرگی را نمی‌بیند ولی خودم آن را حس می‌کنم. معده‌ام پر از خالی است و صدای طبل جنگ می‌دهد و دائم با روده‌ام در حال نزاع است… دکتر می‌گوید: با این همه مشکلات چه‌طور تا بحال زنده مانده‌ئی؟ می‌گویم: دکترجان! شما به این می‌گوئید زندگی؟ مریض بعدی که می آید دکتر می‌گوید: بقیه‌اش را بگذارید برای جلسه‌ی بعد! چند آزمایش باید بنویسم و بعد دارو تجویز کنم. روز خوش!

بزن بریم!

     امروز صبح که نه، نزدیک ظهر، با بی‌حوصلگی رفتم سراغ لپ‌تاپ. انگشت اشاره دست چپ‌ام از نصف شب به بعد درد گرفت و بعد از کار افتاد. با انگشت وسطی تایپ می‌کنم، کمی کندتر. همین چند لحظه پیش دوست نازنینی مطلبی توی فیس بوک گذاشت و مرا هم تگ کرد. نوشتم و از همه هم خواهش کردم تگ نکنید کسی گوش نمی‌کند! با این دوست چون خیلی مورد علاقه و احترام‌ام هست دعوا نمی‌کنم! چیزی از صبح که نه، از نصف شب تا به حال توی ذهنم بود، می خواستم بنویسم، گذاشتم سر فرصت ولی این فرصت‌ها هیچ وقت پیش نمی‌آید مگر کسی بیاید و تلنگری به احساساتم بزند! دوست نازنین‌ام توی کامنتی نوشت: «کاش من هم مثل نام تو آرام بودم!» آرام!

     دیشب یکی از بدترین شبهای‌ام بود. تنها بودم و از بعد از ظهر وسط سینه‌ام شروع کرد به سوختن همراه با درد شدید. کلافه شدم. عقیده به دکتر و دوا ندارم یعنی اسم دکتر بدترم می‌کند! خودم خودم را مفت و مجانی بکُشم بهتر است تا دکتر پول زیادی بگیرد و مرا بکُشد! در این زمینه هم اجباراً خودکفا شده‌ام. بلند شدم دوتا قرص لورازپام رفتم بالا با آب زیاد که بیشتر اثر بکند. کمی دراز کشیدم لپ‌تاپ را هم بستم تا هوس نکنم. فکر کردم این روزها که خبر خوب کم است یا نیست. یادم نیست کی خوابم برد! تلفن سالن زنگ زد. معمولاً آن گوشی را برنمی‌دارم چون نزدیکان می‌دانند و اگر آشنائی باشد شماره تلفن اتاق خودم را می‌گیرد. دیدم این هم زنگ زد. برنداشتم. حالم خوب نبود. گفتم چندبار که زد خسته می‌شود و دست برمی‌دارد. هنوز صدای زنگ‌اش تمام نشده بود که گوشی موبایل شروع کرد به زنگ زدن. بلند شدم دیدم نزدیک نصف شب است. دوستی بود و گفت می‌خواستم حالت را بپرسم! گفتم ممنون ولی تا همین حالا که سه بار زنگ زدی حالم بهتر بود!

     تا صبح دیگر خوابم نبرد. صبح که تازه خواب رفتم، زن سرایدار آمد و گفت: «دست‌فروش آمده نزدیک خانه بساط پهن کرده، فکر کردم شاید میوه لازم داشته باشی.» گفتم: «نه، ممنون، دارم.» کاش یکی بساط مرغ‌فروشی پهن کرده بود یا نان سنگکی! بعد دیگر خوابی در کار نبود رفتم سراغ شیر آب و دوش و از این بساط‌ها. برگشتم بدون صبحانه، چون حوصله نداشتم. خواستم سری به دوستان بزنم تا از فکر و خیال بروم بیرون. لپ‌تاپ را روشن کردم، صدای بلند گو از پشت اتاق تمام ستون و دیوارهای خانه را به لرزه در آورد. «پلاستیک کهنه، دمپائی کهنه، نونِ خشک…» منتظر شدم تا برود. دوّمی هوز این یکی نرفته آمد: آبگرم‌کن. یخچال اتو برقی سماور می‌خریم…!» و سوّمی هم بعدتر آمد. تصمیم گرفتم دریچه را ببندم و کولر روشن کنم. شروع کردم به نوشتن. چهارمی بلندگویش را بیخ گوشم به صدا درآورد: «سبزی آش، سبزی پلو، سبزی خوردن… ارزونش کردم…خونه‌دار بیا ببر تا تموم نشده!» شروع کردم به نوشتن. بی خیال شدم. از مرغ و گوشت و آرامش امروز خبری نیست، بزن بریم!

کمی حرف‌ قدیمی و خصوصی برای خودم!

     مدّتی‌ست خودم خواننده‌ی خودم هستم، جز چند دوست قدیمی که گاهی به ندرت سر می‌زنند. {منظورم این وبلاگ است.} فیس‌بوک را که شلوغ‌تر و امروزی‌تر است دوستان بیشتر می‌آیند و می‌خوانند. یعنی بیشتر می‌شناسند. یک صفحه‌ی شخصی دارم به همین نام (ع. آرام) {Ali Aaraam} البته نمی‌دانم (مثل خیلی چیزهای دیگر که نمی‌دانم) چرا فیس‌بوک آدرسم بجای A اول اسم کوچک که باید با حرف درشت باشد مثل خودم که نوشتم ننوشته و کوچک‌اش کرده، لابد به تبعیت از آدرس ای میلی. و ریز و درشت را به هم چسبانده. یک قسمت را از این‌جا و یک قسمت را از جای دیگر می‌گیرد به هم می‌چسباند:

 https://www.facebook.com/ali.Aaraam

     راجع به این اسم هم باید کمی پائین‌تر توضیح بدهم. یک صفحه هم درست کردم بنام «دریچه…» و چون بعد دیدم یکی دیگر هم دریچه دارد دنبال آن، عبارت «شاعرانه‌های آرام» را اضافه کردم؛

https://www.facebook.com/pages/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85/204071759643560

 {افزودن شعر یا داستان کوتاه یا خلاصه‌ی رمان، و هر مطلبی این‌جا ممنوعیّتی ندارد! جز تبلیغ از هر نوعی و قشری!} و بعدتر که به دلایلی نخواستم آن را گروهی بکنم، یک صفحه‌ی گروهی مختصّ شعر را هم بنام «شاعرانه‌های آرام» راه انداختم که باعث درد سرم شده؛

https://www.facebook.com/groups/aaraampoetics/

مقرّراتی که برای آن نوشتم کم‌کم فراموش شد. یا برای اعضاء صرف نکرد یا مردم هنوز عادت نکرده‌اند مقررات را رعایت کنند و دیگر خسته شدم ولش کردم به امان خدا.

     در گروه “شاعرانه‌های آرام» قرار بود و هست! که اعضاء فقط از خودشان شعر بگذارند (نه از دیگران و کتاب‌ها و شعرای معروف و غیر معروف. قصد معرفی و بررسی اشعار شعرای جوان و معاصر است و رفع اشکال آن‌ها توسط ناقد یا خود شعرا – اعضاء – یعنی یک جور نقد ادبی،) نقد هم، با موافقت شاعر، انجام بشود و بعد هم آن صفحه را توسعه بدهیم و برویم سراغ داستان کوتاه و خلاصهِ رمان و سایر ژانرهای ادبی. خواستم دوستان نقدپذیر بشوند که نشدند! جامعه‌ی ما (فرهنگی و غیر فرهنگی و بی‌فرهنگی!) همه نشان داده‌اند که هیچ‌جا نقد را در هر سطحی تحمّل نمی‌کنند (و به پارسی بگویم بهتر است: بر نمی‌تابند!) یعنی جوان‌های ما شکر خدا، خود را از هر نظر کامل می‌دانند و بی‌نیاز از نقد. حالا بعضی‌ها (احتمالاً قدیمی‌ترها) پایبند مانده‌اند، بماند. خیلی‌ها سرشان را زیر می‌اندازند می‌آیند و هر چرت و پرتی که دلشان بخواهد بنام شعر می‌نویسند و بعضی‌ها هم آوانگارد شده‌اند بدون این‌که معنی (پیشرو) و تاریخچه و کاربرد آن را بدانند. {این‌جا غیر از خودم که کسی این‌ها را نمی‌خواند! پس نباید نگران باشم که به کسی بر بخورد!}

     می‌دانید که مسیحیان و کاتولیک‌ها تعدادشان از بسیاری از مذاهب بیشتر است و هر پاپ هم در دنیا طرفدارانی دارد و در واقع بالاترین مرجع است در دنیای مسیحیّت. اگر قرار باشد مردم دنیا همه نقدپذیر نباشند و برای هر شوخی و طنزی حکم اعدام صادر کنند، ببینید چه حکایتی راه می‌افتاد؛ چند وقت پیش با یک شاعر طنزپرداز ایرانی که در آمریکا یا نمی‌دانم شاید اروپا ساکن است، در یک تی وی مصاحبه می‌کردند. این طنز پرداز ایرانی در مورد گردن پاپ که کمی کج بود! و معمولاً سرش را کج می‌گرفت و آهسته حرف می‌زد مضمونی کوک کرد و گفت: توصیه می‌کنم ایشون یک قرص «ویاگرا» بخورد یعنی قورت ندهد و توی گلویش مدّتی نگه بدارد، این انحراف گردنش علاج می‌شود و سرش راست خواهد شد! حالا ببینید اگر پشت سرِ ما چنین حرفی بزنند، چه می‌شود. تمام شد و کسی هم یادش نماند. شاید بگوئید… نه، نمی دانم چه می‌گوئید. من برای خودم می‌بافم شما برای خودتان…

     کمی دیگر از مشکلات «شاعرانه‌های آرام» بگویم بعد بروم سر بقیه مطالب. این نوشته کم یا زیاد هم بشود به جائی بر نمی‌خورد، خودم، همانطور که حوصله‌ی نوشتن‌اش دارم حوصله‌ی خواندن‌اش هم دارم! یکی آمده بود شعری از دیگری بنام خودش گذاشته بود، گفتم این کار را نکنید، زشت است، نه شاعر نه خدا خوششان نمی‌آید. حرف‌های بی‌ربطی زد که من این شعر را از یک وبلاگ برداشته‌ام، مگر دیگران هم این کار را نمی‌کنند؟ چرا گیر داده‌ای به من! گفتم اوّل هرکسی کار خلافی کرد مجوّز است برای شما که شما هم بکنید؟ و دوّم (نه دوماً!) شما یک خانم محترم هستید، این کلمه‌ی گیر دادن که بعد از انقلاب مثل خیلی کلمات نامناسب دیگر باب شده معنی خوبی ندارد، لطفاً به کار نبرید. بازهم حرف‌های نامربوطی زد. بگذریم.

     یک آقائی که خودش را شاعر می‌دانست مدت‌ها سرِ کاربرد یک کلمه وقت مرا گرفت و قانع نشد و ادامه داد تا مدتی بعد که گویا دیگران هم به او تذکّر داده بودند آمد و عذرخواهی کرد و نوشت که بررسی کردم! حق با شماست. ولی دیگر صلاح نمی‌دانستم شعرهای بی‌معنی او را بخوانم. حالا همین آدم کم سواد (مثل من) به فکر چاپ کتاب هم افتاده. یکی هم آنقدر بحث را در همین موارد ادامه داد و دوستان دیگرش هم لی‌لی به لا‌لایش گذاشتند که باورش شد ایرادی ندارد {برای ارتقاء زبان و ادب پارسی!} از کلمات در غیر معانی آن‌ها استفاده کند و فرضاً بنویسد آفتاب و بگوید منظورم ماه بوده، خواننده خودش باید درک درستی داشته باشد و او هم در فهم شعر با شاعر همکاری کند! و شکستن و پس و پیش کردن فعل و ربط و غیره هم ایرادی ندارد فرضاً به جائی بر نمی‌خورد اگر مثل فرانسوی‌ها بجای این‌که بگوئیم من گرسنه نیستم (که خیلی‌ها این روزها هستند) می‌شود بگوئیم «ژ (یعنی من!) گرسنه ندارم!» چون فعل داشتن مثبت‌تر از بودن است. من از این استنباط‌ها حرصم در می‌آید و تنها ترجیح می‌دهم با این‌جور آدم‌ها بحث نکنم. هر زبانی قوائدی دارد، تغییر این قواعد هم نه دست ما آدم‌های کم‌سواد است و نه بنفع زبان، مگر این‌که از راه‌های رسمی مثل فرهنگستان صورت بگیرد و در مورد کاربرد کلمات (با معنی مشخّص) و یا افزودن کلمات جدید دقّت لازم منظور شود و اهالی فن این کار را انجام بدهند. «نه هر که چهره برافروخت، دلبری داند…» تو هم نه فردوسی هستی نه رودکی و سعدی و حافظ که وقتی چیزی نوشتی (که مال آن‌ها آگاهانه بوده و حساب شده و مال تو الکی و شُل و ول!) دیگران ملزم باشند تبعیّت کنند.

     ادبیات هم تابع عقیده و راه و روش مذهبی شده؛ فرضاً کلماتی آمده‌اند که حکومت پسندتر هستند و کلماتی که بوی سکس از آن ها می‌آید کم‌کم حذف می‌شوند مثلاً رسم شده که بگویند «ببخشید، می‌خواستم سؤالی بپرسم.» در حالی که سؤال کردن درست است چیزی را که نمی‌دانیم می‌پرسیم ولی سؤال را می‌کنیم. اینقدر تلقین کردند که این کلمه زشت و ناپسند به نظر رسید. هنرمند معروفی بنام » آقای قاسمی» بررسی کرده شاید کمتر یا بیشتر از 120 یا 130 فعل در زبان پارسی باشد که به تنهائی به کار برده می‌شوند و نیاز به فعل کمکی ندارند؛ مثل رفتن، آمدن، خندیدن و غیره ولی برای بقیه بیشتر از فعل کمکی استفاده می‌شود که همین کلمه‌ی زشت و ناپسند است مثل حساب کردن، رفتارکردن، بدگوئی کردن، حمام کردن یا به سبک اروپائی‌ها دوش گرفتن… افعال کمکی دیگر هم هستند ولی از این بیشتر استفاده می‌شود. با کنار گذاشتن فعل کمکیِ «کردن» چه چیزی را می‌خواهیم جانشین آن بکنیم (لابد بنمائیم یا بفرمائیم!) چون وقتی همه‌چیز فرمایشی شد کردن هم می‌شود فرمودن!

     فرض کنید (ببخشید، بفرمائید) شوهری از زنش می‌پرسد: داری چه کار می‌کنی؟ و زن جواب بدهد: دارم مرغ پاک می‌فرمایم. یا بادمجان سرخ می‌نمایم. این روش جا افتادنی است بخصوص در محاورات؟ حافظ شیرازی این شعر را اگر به میل شاه شجاع بود باید بجای «سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند…» بنویسد: «سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌نماید»

      {در انگلستان باستان روابط جنسي بدون اجازه پادشاه قدغن بوده. کساني که تصميم به بچه‌دار شدن داشتند بايد درخواست رسمي خود را به دولت پادشاهي عرضه مي‌داشتند و به آن‌ها لوحي داده مي‌شده که هنگام برقراري روابط جنسي بر در خانه خود آويزان کنند که بر روي آن اين جمله حک شده بوده:

Fornication Under Consent of the King (F.U.C.K)

«نزدیکی بر حسب اجازه از پادشاه!»

     برای تغییراتی که در کاربرد این کلمه در طول تاریخ پیش آمده می‌توانید به دانشنامه آزاد ویکی‌پدیا (به انگلیسی) مراجعه بفرمائید. زمان زیادی از کاربرد جدید آن که معانی دیگری غیر از نزدیکی را برساند نمی‌گذرد. فرضاً به تصنیفی که جان لنون در سال 1970 خواند توجه بفرمائید که کاربرد این کلمه یک انقلاب حساب می‌شد.

In 1970, John Lennon successfully got the word past the censors on his song «Working Class Hero» with the lines «They hate you if you’re clever and they despise a fool, till you’re so fucking crazy you can’t follow their rules» and «You think you’re so clever and classless and free, but you’re still fucking peasants as far as I can see.»

     زنده یاد فروغ فرخ‌زاد جائی نوشت که وقتی می‌بینم همه چیز در اطرافم «منفجر» می‌شود نمی‌توانم از به کار بردن کلمه‌ی انفجار یا منفجر در شعر خودداری کنم یا در پاسخ دوستی که گفته بود بجای گوشت فلان کلمه را به کار ببر جواب داد که چرا می‌ترسید از این‌که (نقل به مضمون) کلمات عادی زندگی را در شعر به کار ببرید؟ من نیاز دارم و به کار می‌برم. ولی او هم نگفت گوشت را در معنای قوزک پا به کار ببرید. چرا خواننده بجای شما بنشیند و معنی اشعار شما را به شکلی که می‌خواهد پیدا و تفسیر کند؟ و شما که از معنی بخشیدن به شعر خود هم عاجز هستید (و در ذهن خود، در لحظه چیزی را تصور کرده‌اید) بعد تابع خواننده بشوید؟ (یک‌جا این را عیناً دیدم و حس کردم) که: بله، نادر جان، دقیقاً منظورم همان بود که تو گفتی! در حالی که فرضاً دیگران طور دیگری تعبیر کرده بودند و خودش هم جای دیگر که یادش نبود، طور دیگری شعرش را تفسیر کرده بود.) و چون شاعر با نادر دوست بود، ترجیح داده بود او را راضی نگه‌دارد! شعرش هم هرجور معنی می‌کردی فرقی نداشت مثل نقاشی‌های پیکاسو که می شود گاهی سرو ته به دیوار زد. حالا هم که می‌آیند (لابد برای جلب توجّه) کلمات را از آخر به اوّل می‌نویسند! چه بلاهائی که سرِ این زبان نمی‌آورند و همین‌ها که مدّعیِ لزوم تغییر در شعر و ادب ما هستند، می گویند پیشینیان ما بد کاری می‌کردند برای تفنّن و سرگرمی تمثیل و کنایه و اغراق و تلمیح و غیره در شعر به کار می‌بردند یا شهر‌آشوب و معما و غیره می‌نوشتند. اگر بد بوده شما که دارید بدترش را می‌کنید!

     بعضی‌وقت‌ها، اگر حوصله کنم، نوشته‌های قدیمی‌ام را زیر و رو می‌کنم: اشعار، نوشته‌های طنز، نمایشنامه، داستان کوتاه، رمان و بخشی‌هائی درست کرده‌ام برای تفکیک اشعار خودم با دیگران و شعر سنتی و نو و خیلی نو! رمان‌هائی را هم که نوشته‌ام اساتیدی که خوانده‌اند تأیید و تمجید کرده‌اند. ولی افتخار و توفیق اخذ مجوز هنوز پیدا نکرده‌اند. یک روز خانمی که کتاب شعری چاپ کرده در همین شاعرانه‌های آرام شعری از آن به  اصطلاح مجموعه گذاشته بود که به هر حال چون گروه مقرراتی دارد و آن‌جا در حوزه‌ی شخصی من است! ایراد گرفتم که در چند جا وزن شعر درست نیست اگر تابع وزن هستی درستش کن. آن عبارت هم این معنی را نمی‌دهد! جواب داد که فلان استاد دانشگاه خوانده و ارشاد هم مجوز داده! گفتم اگر ارشاد مجوز داده پس درست است! آن استاد هم در حدّ خودت می‌فهمد و حتماً درست است!

      تا یادم نرفته این را هم بگویم که در خیلی از صفحات گروهی عضو هستم  ولی وقتی می‌بینم آن‌ها هم مثل من در کارشان موفق نبوده‌اند و فرضاً با اعضاء در مورد مقررات یا کیفیت اشعار و عدم پذیرش نقد مشکل دارند سراغ آن صفحات نمی روم. می‌گویم همین غصّه‌ی صفحه‌ی خودم ما را بس! تنها جائی که مدتی است به لطف یکی از دوستان دانشگاهی سابق (جناب یدالله رضوانی، هنرمند عزیز) سر می‌زنم و همه از دوستان هم‌دانشگاهی چهل سال پیش‌ام هستند، و بیشتر با آن‌ها مأنوس هستم، چیزی می‌نویسم و دوستانی مثل دکتر بیژن شامرادی و مهندس بهار و گوهردهی و اعتمادی و خانم مهندس عزّتیان و سایرین؛ که اغلب تحصیل‌کرده و مهندس و دکتر هستند، مطالبی می‌نویسند که بسیار مفید و قابل استفاده است. از دیدن طراحی‌های خوب و زیبای استاد رضوانی هم (گرچه پول خریدن جواهرات ایشان را ندارم) ولی لذّت می‌برم. این هم آدرس اِکس پهلوی یونیورسیتی برای اطلاع دوستان. اگر فارغ‌التحصیل دانشگاه پهلوی سابق (شیراز فعلی) هستید می توانید عضو بشوید.  

https://www.facebook.com/groups/278376845550290/

    گاهی مزاحمینی می‌آیند و مزخرفاتی می‌نویسند که حتماً باید فرستادشان توی سطل آشغال. یکی آمده بود ایراد می‌گرفت که چرا (برخلاف خارجه!) این‌جا زن و مرد و بخصوص آن‌هائی که با هم هم‌سن و سال نیستند، دوست می‌شوند. فیس بوک هم مثل جاهای دیگر باید زنانه مردانه بشود. غزل گفتن حرام است و حداکثر زن برای زن و مرد برای مرد غزل بگوید! (قابل توجّه همجنس‌گرایان!) و از این مزخرفات. او را حذف کردم کلی دردسر درست کرد و شروع کرد به فحش دادن و ارشاد اخلاقی! به شیوه‌ی خودشان.

     برای خودم نوشتن که دیگر مقدّمه و ترتیب و پاراگراف بندی و رعایت نکات ادبی لازم ندارد ولی عادت کرده‌ام. مطالب را هم در هم می‌نویسم، خودم به خودم که نباید ایراد بگیرم! گاهی به رمان‌های چاپ نشده سر می‌زنی و تصادفاً اگر در همان قسمتی که می‌خوانم ایرادی دیدم درستش می‌کنم شعرها هم همینطور. مدّتی است می‌خواهم شعرهایم را بر اساس غزل و طنز و نو و کهنه و غیره! مرتب کنم حوصله نمی‌کنم. این هم از کارهائی است (مثل بقیه) که وسط هوا معلق مانده و شاید هم به جائی نرسد. آخر هر کاری انگیزه می‌خواهد. انگیزه برای این کارها امید به خوانده شدن است و مثلاً چاپ! که هر وقت یادم می‌آید واقعاً سردرد می‌گیرم.

     کمی بالاتر قول دادم راجع به اسمم و این علی آرام که از کجا پیدایش شد چند کلمه‌ئی بنویسم. یک‌روز برحسب اتفّاق توی سالنی که محل برگزاری کنفرانسی دو روزه بود زمان سخن‌رانی گوینده‌ئی که احتمالاً آقای فریبرز رئیس دانا بود، کنار دست استاد دکتر ابراهیم باستانی پاریزی نشسته بودم. یعنی ایشان آمده بود خستگی بعد از سخن‌رانی در کند، صندلی خالی بود نشست. سلام کردم برگشت وراندازم کرد! و وقتی فامیلم را پرسید و گفتم، گفت با آن یکی که کویرشناس است چه نسبتی داری؟ گفتم احتمالاً نسبتی ندارم و تلفظ این دو نام هم فرق دارد. گفت به چه معنی است؟ گفتم محلی است کنار خلیج پارس و اتفاقاً بین آن همه سرزمین‌های خشک و گرم این یکی سر سبز و نسبتاً آباد است ولی نه خود آبادی و نه فامیل با ما مهربان نبودند! رفتیم و پشت سرمان هم نگاه نکردیم. غیر از این که فامیل به درد من نخورد، چون اهل شعر و شاعری هم هستم، دیدم فامیلم توی شعر به درد قافیه شدن هم نمی‌خورد! آرام گذاشتم ولی قبلاً تخلّص‌ام دشتی بود که آن هم زیاد است. بعد من به خودم جرأت دادم و پرسیدم: استاد، شما که اهل تاریخ هستید بهتر از من باید بدانید. گفت: توی تاریخ ننوشته! گفتم حق با شماست چون خودم هم هر چه گشتم پیدا نکردم. باید از بستگانم که در شهرهای دیگر بخصوص اهواز هستند بپرسم.

     اوائل که این نام را بعنوان تخلّص در شعر انتخاب کردم دیدم شخص دیگری هم نام علی آرام را انتخاب کرده (آن زمان حدود دوازده نفر در فیس بوک به این نام بودند و حالا لابد بیشتر هم شده!) یادداشتی برایشان فرستادم که من این کار را کرده‌‌ام اگر اشکالی می‌بییند عوض‌اش کنم. نوشت نه، چه اشکالی دارد، در دنیا افراد هم‌نام زیاد هستند و من هم اسمم علیرضا عطاران است نه آرام! و اضافه کرده بود که به شعر علاقه ندارد و داستان می‌نویسد. بگذریم.

     چند روز پیش بطور اتفاقی دیدم توی فیس بوک یک آقائی که ظاهراً جوان و اهل اهواز است، حالا به چه دلیل نمی‌دانم، اسم مستعار خودش را دوبار تکرار علی آرام نوشته! از چه خوشش آمده نمی‌دانم! گفتم من که از یکیش خیری ندیدم این بابا دولایش کرده که برسد! خواستم ببینم از چه می‌نویسد و چه می‌کند، دیدم پست زیادی ننوشته و تازه‌کار است، گذاشتم کمی راه بیفتد بعد بروم ببینم! از فیس بوک هم پرسیدم نوشت از نظر ما انتخاب این اسم مانعی ندارد فقط اگر چیز بدی بنویسد و سبب ناراحتی شما بشود می‌توانید شکایت کنید تا جلو کارش گرفته شود. خلاصه هر کسی اسمی را به دلیلی برمی‌گزیند، یکی برحسب خو و خصلت آرام یا نا آرام خودش، یکی برای پنهان کردن نیّت خودش که گاهی هم مطابقت ندارد، فرضاً بقول شاعر؛ «برعکس نهند نام زنگی کافور.» در مورد انواع شعر و انحرافات نوشته‌هائی بنام شعر نو و پیشرو و غیره مطالبی یادداشت کرده‌ام که شاید در ادامه گذاشتم؛ برای یادآوری خودم نه شما!

بی نیازی زبان پارسی از واژه های بیگانه

    Bizhan Shamoradi

    **بی‌نیازی زبان پارسی از واژه‌های بیگانه **

     (نوشته‌ی دکتر میرجلالدین کزازی)

     زبان پارسی زبانی است توانمند و بی‌نیاز. اگر گاهی به وامواژه‌ها نیاز دارد، این نیاز در همان مرز و اندازه‌‌ئی است که هر زبان می تواند داشت، و اگرچه بسیار کمتر از بسیاری از دیگر زبان‌ها نیازمند وامواژه‌هاست. این توانمندی در زبان پارسی برمی‌گردد به سامانه و دستگاه واژه سازی در این زبان که بسیار نیرومند و کارآمد و آفرینش گرانه است و اگرچه بی‌کرانه است. ما می توانیم بی‌شماره در پارسی واژه بسازیم. زبان پارسی مانند بسیاری از زبان‌های جهان کالبدینه نیست؛ بدین‌سان که پیمانه‌ها و ریخت‌های از پیش نهاده‌‌ئی برای واژه سازی در این زبان نمی‌بینیم. زبان پارسی بسیار نرمش پذیر است؛ به موم می ماند: خود را با توان زبانی در به کار برنده‌ی خویش دمساز می‌گرداند. هر چه مایه و توان و دانش شما در زبان پارسی بیشتر باشد، این زبان را آسان تر و مایه‌ورتر می‌توانید به کار بگیرید. برای همین است که این زبان در جهان سرود و سخن و چکامه شده است. برای آنکه سخنور می‌تواند آنچه را در درون او می گذرد، به یاری این زبان روشن تر و رساتر باز گوید. او زبان پارسی را بیش از هر زبان دیگر می‌تواند از آن خود کند و می‌تواند زبانی ویژه و شیوه شناختی در پارسی برای خود بیابد. برای نمونه، یکی از واژه‌های بسیار آشنا در زبان پارسی، واژه «دست» است. با این واژه می‌توان ده‌ها واژه ساخت؛ گذشته از آن واژه‌ها که دیگران پیش از این، از این واژه ساخته‌اند. بسنده است که این واژه را با واژه‌ی دیگر بپیوندید تا واژه‌ئی نو به دست آید: فرادست، فرودست، زیردست، زبردست، بالادست، پاییندست، دستاویز، دستبند، دستگیره و… اگرچه می‌توانیم فرهنگی خرد از واژگانی را که تاکنون با این واژه ساخته شده است فراهم بیاوریم. از این روی، این زبان در سرشت و ساختار، زبانی تُنُک مایه نیست که از برآوردن نیازهای روز ناتوان باشد و بخواهد از وام واژه‌ها بهره برد. ناتوانی، کمبود و بیتوشی از زبان پارسی نیست، ازکسانی است که این زبان را به کار می‌گیرند. از این روی می‌توان از واژگان بیگانه بپرهیزید؛ برای واژگانی که به هر انگیزه‌ئی در این زبان راه جسته است، برابرهای پارسی بیابیم؛ اندک اندک این واژه‌ها را هم از بان برانیم؛ و آن واژگان دیگر را به جای آن‌ها بنشانیم. ما اگر گاهی اندک نیاز داشتیم که واژه‌ئی را از زبان دیگر بستانیم، برآنم که می توانیم چنین کرد.

    ஜ۩۞۩ஜ

    پارسی گو

یکی از امکانات زبان پارسی

یکی از خصوصیّات هر زبان بخصوص زبان پارسی ساختن کلمات تازه از اصوات یا حروفی است ک به تنهائی معنی خاصی نمی‌دهند یا معنی متغاوتی دارند و زمانی که با هم ترکیب شدند و در کنار هم قرار گرفتند معنی جدیدی پیدا می‌کنند. این پیشنهاد ابتدا از طرف خانم پیرایه یغمائی شاعر خوش ذوق مطرح شد و من آن را به شعر در آوردم که البته ابیات آن خیلی می‌توانست بیش از این باشد. در شعر زیر که شاید به زعم بعضی‌ها تفنّنی به نظر برسد سعی شده از اصوات مهمله یا حروف بی معنی شعری فراهم شود که تنها قسمتی از این ترکیبات است و شما نیز می‌توانید بر این لیست چیزی اضافه کنید. این کار، نمایشی ار توانائی‌های زبان پارسی است نه تفریح یا سرگرمی.

«یار یار»

آمدی و «ولوله» در ما فتاد

«زلزله» در قامت و در پا فتاد

«به‌به» و «چه‌چه» ز در و بام خاست

کین مه نو، «لؤلؤ» زیبای ماست

«خش‌خش» برگ از تو سخن ساز کرد

«وز وز»  باد آمد و آواز کرد

«چک‌چک» باران به چمن زارها

«هل‌هله» انداخت به جوبارها

«لی‌لی» احباب به وقتِ  طواف

گرِد تو با روی خوش و قلب صاف

«بلبل» دل خسته ز آزار گل

«غل‌غله» انداخت به بازار گل

فاخته مجذوب تو «هوهو» کنان

قمریِ وِل گم شده «کوکو» کنان

«حق‌حق»  مرغ سحری از فراق

لاس و نر از شب به سحر «واق‌واق»

«هق‌هق» مرغان جدا زآشیان

«شرشر» اشک آمده از دیدگان

باد به «غب‌غب» همه غوکان مست

«پر پر» پروانه؛ که نتوان نشست

فوج کلاغان همه در «غارغار»

«هدهد» سرگشته سر شاخسار

دست ضعیفان به دعا زآستین

خاسته  از پیرهن «چین‌چین»

«نق‌نق» آن بی خبران  در نهان

حسن خود و عیب تو گیرد نشان

چشم حسودان همه «دو دو» زنان

خیره بر آن دلبرک خوش بیان

خصم گذر کرد زتو «سرسری»

عیب کنان لاف زن «در دری»

«تِرتِر»شان  از پس هزل و چرند؛

خنده کنان از سر بی مغزی‌اند

نام نکوی تو که جان پرور است

«لق‌لقه‌ی» هر دهن بی در است

«بربر» بی مایه‌ی صحرا نشین

یافته از حشمت تو مال و دین

ای تو همه «من‌من» و دارائیم

بی تو بود پستی و رسوائیم

«دل‌دلک‌»ام عاقل و بیدار باش

با وطن‌ات چنگ مکن، یار باش

«خُرخُر» خواب است به گوش از رقیب

برده ز دل تاب و ز جانم شکیب

«دم‌دم» صبح است نخوابیده‌ام

«کم‌کمک»ی خواب تو را دیده‌ام

«سوسو»ی نور کمی از آسمان

«تپ‌تپ» کم جان دل عاشقان

در شب تاریک نشد چاره ساز

«سرسر»ی از ما مگذر، دل نواز

در این ترکیبات، بیشتر حروف و اصوات جدا نوشته می‌شوند و بعصی مثل زلزله و ولوله و بلبل و نظایر آن‌ها را نباید جدا نوشت.

 ع. آرام

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید