طنز تلخ

 

خط و نشان!

چشم از کمک دوست در این دوره بپوش

کس قصه‌ی کهنه را نمی‌دارد گوش

از بس‌که پر از سنگ و کلوخ است این راه

کس آدم خسته را نگیرد بر دوش

هنگام خوشی باده ز دست‌ات گیرند

چون پیر شدی رها کنندت خاموش

هم دوست در این میان شناختم هم دشمن

تا من باشم که وا نسازم آغوش!

دست‌ام نگرفت دوست در وقت نیاز

از چشم فلک فتاده‌ام او هم روش!

ع. آرام

شامِ بی فردا

شام بی فردا

یلدای من، یلدای من، ای شام بی‌فردای من

 گشتی به کام دیگری، رندی گرفته جای من

 در سینه‌ام تابی نماند، در دیده‌ام آبی نماند

 گوش‌ات فسون گردیده و غافل شده ز آوای من

 مجنون نمی‌داند چرا، پنهان شدی از چشم او

 برگرد از دشت جنون، عاقل بشو لیلای من

 بردار بند از دست و پا، بگریز ای درد آشنا

 راه این طرف یار این طرف، ای یوسف زیبای من

 دنیا به کام‌ام تلخ شد، بیرون ز دست‌ام چرخ شد

 بی تو نمی‌گردد جهان، خوش نیست این دنیای من

 یاد از قدیم‌ام رفت و چشمم تا سحر گر خواب رفت

 شد عاقبت باد رخ‌ات، در خواب هم سودای من

 می با انار دانه بود، دلداده‌ام در خانه بود

 یک دست بر زلف تو و دستی سرِ مینای من

 یارم کجا پنهان شده یوسف چرا زندان شده

 باز آ عزیز دیگران، بردار بند از پای من

 چندی به مهمانی شدی، در بند و زندانی شدی

 حالا که دست‌ات می‌رسد، بنگر به هوی و های من

 این قصّه‌ی یک شام نیست، درد مرا فرجام نیست

 تعبیر ظلم و جور تو این شام و این یلدای من

 ع. آرام (یلدای 91)

یش بینی های فردوسی در بخش پایان پادشاهی یزدگرد – شاهنامه

این قسمت از اشعار فردوسی از روی شاهنامه کلاله خاور(به تصحیح و مقابله و همت حاج محمد رمضانی) آورده شده است.

 پیش‌بینی‌های فردوسی خواندنی است.

 فردوسی

 «شاهنامه»

 پایان پادشاهی یزدگرد

….

عمر سعد وقاس را با سپاه

 فرستاد تا جنگ جوید ز شاه

 چو آگاه شد زان سخن یزگرد

 ز هر سو سپاه اندر آورد گرد

 بفرمود تا پور هرمزد، راه

 به پیماید و بر کشد با سپاه

 که رستم بدش نام و بیدار بود

 خردمند و گرد و جهاندار بود

 ستاره شمر بود و بسیار هوش

 به گفتارش موبد نهاده دو گوش

 برفت و گرانمایگان راببرد

 هر آنکس که بودند بیدار و گرد

 برین گونه تا ماه بگذشت سی

 همی رزم جستند در قادسی

 بسی کشته شد لشکر از هر دو سوی

 سپه یک ز دیگر نه برگاشت روی

 بدانست رستم شمار سپهر

 ستاره شمر بود و با داد و مهر

 همی‌گفت کاین رزم را روی نیست

 ره آب شاهان بدین جوی نیست

 بیاورد صلاب و اختر گرفت

 ز روز بلا دست بر سر گرفت

 یکی نامه سوی برادر به درد

 نوشت و سخن‌ها همه یاد کرد

 نخست آفرین کرد بر کردگار

 کزو دید نیک و بد روزگار

 دگر گفت کز گردش آسمان

 پژوهنده مردم شود بدگمان

 گنهکارتر در زمانه منم

 ازی را گرفتار آهرمنم

 که این خانه از پادشاهی تهیست

 نه هنگام پیروزی و فرهیست

 ز چارم همی‌بنگرد آفتاب

 کزین جنگ ما را بد آید شتاب

 ز بهرام و زهره‌ست ما را گزند

 نشاید گذشتن ز چرخ بلند

 همان تیر و کیوان برابر شدست

 عطارد به برج دو پیکر شدست

 چنین است و کاری بزرگست پیش

 همی سیر گردد دل از جان خویش

 همه بودنی‌ها ببینم همی

 وزان خامشی برگزینم همی

 بر ایرانیان زار و گریان شدم

 ز ساسانیان نیز بریان شدم

 دریغ این سر و تاج و این داد و تخت

 دریغ این بزرگی و این فر و بخت

 کزین پس شکست آید از تازیان

 ستاره نگردد مگر بر زیان

 برین سالیان چار صد بگذرد

 کزین تخمه گیتی کسی نشمرد

 ازیشان فرستاده آمد به من

 سخن رفت هر گونه بر انجمن

 که از قادسی تا لب جویبار

 زمین را ببخشیم با شهریار

 وزان سو یکی برگشاییم راه

 به شهری کجاهست بازارگاه

 بدان تا خریم و فروشیم چیز

 ازین پس فزونی نجوییم نیز

 پذیریم ما ساو و باژ گران

 نجوییم دیهیم کند آوران

 شهنشاه رانیز فرمان بریم

 گر از ما بخواهد گروگان بریم

 چنین است گفتار و کردار نیست

 جز از گردش کژّ پرگار نیست

 برین نیز جنگی بود هر زمان

 که کشته شود صد هژبر دمان

 بزرگان که بامن به جنگ اندرند

 به گفتار ایشان همی‌ننگرند

 چو میروی طبری و چون ارمنی

 به جنگ‌اند با کیش آهرمنی

 چو کلبوی سوری و این مهتران

 که گوپال دارند و گرز گران

 همی سر فرازند که ایشان کیند (سر بکشند)

 به ایران و مازنداران برچی‌اند

 اگرمرز و راهست اگر نیک و بد

 به گرز و به شمشیر باید ستد

 بکوشیم و مردی به کار آوریم

 به ریشان جهان تنگ و تار آوریم

 نداند کسی راز گردان سپهر

 دگر گونه‌تر گشت برما به مهر

 چو نامه بخوانی خرد را مران

 بپرداز و بر ساز با مهتران

 همه گردکن خواسته هرچ هست

 پرستنده و جامه‌ی برنشست

 همی تاز تا آذر آبادگان

 به جای بزرگان و آزادگان

 همی دون گله هرچ داری ز اسپ

 ببر سوی گنجور آذرگشسپ

 ز زابلستان گر ز ایران سپاه

 هرآنکس که آیند زنهار خواه

 بدار و به پوش و بیارای مهر

 نگه کن بدین گردگردان سپهر

 ازو شادمانی و زو در نهیب

 زمانی فرازست و روزی نشیب

 سخن هرچ گفتم به مادر بگوی

 نبیند همانا مرا نیز روی

 درودش ده از ما و بسیار پند

 بدان تا نباشد به گیتی نژند

 گر از من بد آگاهی آرد کسی

 مباش اندرین کار غمگین بسی

 چنان دان که اندر سرای سپنج

 کسی کو نهد گنج با دست رنج

 چو گاه آیدش زین جهان بگذرد

 از آن رنج او دیگری برخورد

 همیشه به یزدان پرستان گرای

 بپرداز دل زین سپنجی سرای

 که آمد به تنگ اندرون روزگار

 نبیند مرا زین سپس شهریار

 تو با هر که از دوده‌ی ما بود

 اگر پیر اگر مرد برنا بود

 همه پیش یزدان نیایش کنید

 شب تیره او را ستایش کنید

 بکوشید و بخشنده باشید نیز

 ز خوردن به فردا ممانید چیز

 که من با سپاهی به سختی درم

 به رنج و غم و شوربختی درم

 رهایی نیابم سرانجام ازین

 خوشا باد نوشین ایران زمین

 چو گیتی شود تنگ بر شهریار

 تو گنج و تن و جان گرامی مدار

 کزین تخمه‌ی نامدار ارجمند

 نماندست جز شهریار بلند

 ز کوشش مکن هیچ سستی به کار

 به گیتی جزو نیستمان یادگار

 ز ساسانیان یادگار اوست بس

 کزین پس نبینند زین تخمه کس

 دریغ این سر و تاج و این مهر و داد

 که خواهد شد این تخت شاهی بباد

 تو پدرود باش و بی‌آزار باش

 ز بهر تن شه به تیمار باش

 گراو را بد آید تو شو پیش اوی

 به شمشیر بسپار پرخاشجوی

 چو با تخت منبر برابر کنند

 همه نام بوبکر و عمر کنند

 تبه گردد این رنج‌های دراز

 نشیبی درازست پیش فراز

 نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر

 ز اختر همه تازیان راست بهر

 چو روز اندر آید به روز دراز

 شود ناسزا شاه گردن فراز

 بپوشد ازیشان گروهی سیاه

 ز دیبا نهند از بر سر کلاه

 نه تخت ونه تاج و نه زرینه کفش

 نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش

 به رنج یکی دیگری بر خورد

 به داد و به بخشش همی‌ننگرد

 شب آید یکی چشمه رخشان کند

 نهفته کسی را خروشان کند

 ستاننده‌ی روزشان دیگرست

 کمر بر میان و کله بر سرست

 ز پیمان بگردند وز راستی

 گرامی شود کژّی و کاستی

 پیاده شود مردم جنگجوی

 سوار آنک لاف آرد و گفت وگوی

 کشاورز جنگی شود بی‌هنر

 نژاد و هنر کمتر آید ببر

 رباید همی این از آن آن ازین

 ز نفرین ندانند باز آفرین

 نهان بدتر از آشکارا شود

 دل شاهشان سنگ خارا شود

 بداندیش گردد پدر بر پسر

 پسر بر پدر هم چنین چاره‌گر

 شود بنده‌ی بی‌هنر شهریار

 نژاد و بزرگی نیاید به کار

 به گیتی کسی را نماند وفا

 روان و زبان‌ها شود پر جفا

 از ایران و از ترک وز تازیان

 نژادی پدید آید اندر میان

 نه دهقان نه ترک و نه تازی بود

 سخن‌ها به کردار بازی بود

 همه گنج‌ها زیر دامن نهند

 بمیرند و کوشش به دشمن دهند

 بود دانشومند و زاهد به نام

 بکوشد ازین تا که آید به کام

 چنان فاش گردد غم و رنج و شور

 که شادی به هنگام بهرام گور

 نه جشن ونه رامش نه کوشش نه کام

 همه چاره‌ی ورزش و ساز دام

 پدر با پسر کین سیم آورد

 خورش کشک و پوشش گلیم آورد

 زیان کسان از پی سود خویش

 بجویند و دین اندر آرند پیش

 نباشد بهار و زمستان پدید

 نیارند هنگام رامش نبید

 چو بسیار ازین داستان بگذرد

 کسی سوی آزادگی ننگرد

 بریزند خون ازپی خواسته

 شود روزگار مهان کاسته

 دل من پر از خون شد و روی زرد

 دهن خشک و لب‌ها شده لاژورد

 که تا من شدم پهلوان از میان

 چنین تیره شد بخت ساسانیان

 چنین بی‌وفا گشت گردان سپهر

 دژم گشت و ز ما ببرید مهر

 مرا تیز پیکان آهن گذار

 همی بر برهنه نیاید به کار

 همان تیغ کز گردن پیل و شیر

 نگشتی به آورد زان زخم سیر

 نبرّد همی پوست بر تازیان

 ز دانش زیان آمدم بر زیان

 مرا کاشکی این خرد نیستی

 گر اندیشه نیک و بد نیستی

 بزرگان که در قادسی بامنند

 درشتند و بر تازیان دشمنند

 گمانند کاین بیش بیرون شود

 ز دشمن زمین رود جیحون شود

 ز راز سپهری کس آگاه نیست

 ندانند کاین رنج کوتاه نیست

 چو برتخمه‌یی بگذرد روزگار

 چه سود آید از رنج و ز کارزار

 تو را ای برادر تن آباد باد

 دل شاه ایران به تو شاد باد

 که این قادسی گورگاه منست

 کفن جوشن و خون کلاه منست

 چنین است راز سپهر بلند

 تو دل را به درد من اندر مبند

 دو دیده زشاه جهان برمدار

 فدی کن تن خویش در کارزار

 که زود آید این روز آهرمنی

 چو گردون گردان کند دشمنی

 چو نامه به مهر اندر آورد گفت

 که پوینده با آفرین باد جفت

 که این نامه نزد برادر برد

 بگوید جزین هرچ اندر خورد

مهار بیابان زایی :هزینه های آلودگی هوا‏

Bijan Shamoradi

مهار بیابان زایی

آلودگی هوا ؛ غولی که با درایت می‌توان شاخش را شکست!

بیش از ۱۵ سال پیش، نتایج یک کار پژوهشی در دانشکده محیط زیست دانشگاه تهران منتشر شد که توسط بختیار بیدقی به انجام رسیده بود . وی نشان داد هزینه‌ی عدم مهار آلودگی هوای تهران سالانه به ۱۵٫۷ میلیارد تومان می رسد؛ در صورتی که هزینه‌ی مهار آلودگی هوا تنها سالی ۶٫۷ میلیارد تومان است. به دیگر سخن، این پژوهش آشکارا ثابت کرد که هر ریالی که دولت برای مهار آلودگی هوا هزینه کند، دست کم ۲٫۳ ریال از فشار به خزانه حکومت خواهد کاست. با این وجود، ۱۵ سال پس از آن تاریخ، دولت همچنان مجبور است پنج کلان شهر کشور را برای جلوگیری از شرایط اضطرار تعطیل کند و روزانه ۸۰۰ میلیارد تومان خسارت فقط از منظر توقف کسب و کار و علم‌اندوزی به پنج کلان‌شهر آلوده کشور وارد شود .

این در حالی است که شش سال پیش (سال ۱۳۸۵) سخن از خسارتی هشت میلیارد دلاری در سال به میان آمد ؛ خسارتی که به گفته‌ی مدیر وقت طرح آلودگی هوای تهران در صورت ادامه‌ی چنین روندی تا سال ۱۳۹۴ – یعنی پایان برنامه پنج ساله پنجم، به ۱۶ میلیارد دلار در سال افزایش خواهد یافت .

و البته اینک با توجه به سقوط ارزش دلار و افزایش جهشی هزینه‌های درمانی، همچنین کشف بسیاری دیگر از بازخوردهای منفی آلودگی هوا در حوزه سلامتی و کاهش راندمان کاری ، به نظر می‌رسد پیش‌بینی خسارتی ۱۶ میلیارد دلاری حتا امروز هم اندکی خوشبینانه باشد، چه رسد به پایان برنامه پنجم. کافی است به یاد آوریم که آلودگی هوا می تواند ۱۱ برابر آلودگی آب و ۱۶ برابر آلودگی غذا خطرناک باشد، چرا که هر فرد روزانه به ۱۶ کیلوگرم هوا نیاز دارد، در حالی که تنها به ۵/۱ کیلوگرم آب و یک کیلوگرم غذا محتاج است .

به همین دلیل است که قدمت نخستین تلاش‌های جدی برای کاهش مدون و برنامه‌ریزی شده آلودگی هوا به سال‌های نخستین از دهه‌ی ۱۹۵۰ میلادی بازمی‌گردد، زمانی که فاجعه بزرگ مرگ ۴ هزار نفر از شهروندان ساکن در پایتخت انگلستان در زمستان ۱۹۵۲ رقم خورد و جهانیان شاید برای نخستین بار متوجه قدرت ویرانگر آلودگی هوا شدند. متعاقب آن و همزمان با افزایش دانش انسان‌ها در حوزه محیط زیست، حجم سرمایه‌گذاری‌ها برای کاهش خطرات آلودگی هوا هم افزایش یافت؛ به نحوی که تنها در سال ۱۹۸۱، دولت آمریکا به راحتی حاضر شد تا بیش از ۱۴ میلیارد دلار را خرج اعمال قوانین بازدارنده و مهارکننده‌ی آلودگی هوا و آب کند، چرا که می دانست ارزش منافع حاصل از آن به ۳۷ میلیارد دلار در همان سال می رسد (یخکشی، علی. ۱۳۸۱: شناخت، حفاظت و بهسازی محیط‌زیست ایران. تهران. نشر آموزش کشاورزی، مؤسسه آموزش عالی علمی-کاربردی جهاد کشاورزی، ۴۴۴ صفحه). با این وجود، شتاب گسترش منابع آلوده کننده چنان بود که در سال ۱۹۹۹ خسارت آلودگی هوا در آمریکا به ۱۵۰ میلیارد دلار ‌رسید و تلفات انسانی آن به ۱۵۰ تا ۳۵۰ هزار نفر در سال افزایش یافت ( Miller, G. Tyler. 1999: Environmental Sceince (seven edition). Canada. WadsWorth Pub. 601p). و این در حالی بود که هنوز ابعاد وخیم‌تر و فراقاره‌ای موضوع در قالب انتشار گازهای گلخانه‌ای و تشدید فرآیند تغییر اقلیم و جهان‌گرمایی، ابعاد ویرانگرش را چون امروز نشان نداده بود. چرا که امروز و در جریان برگزاری همین کنفرانس COP 18 که هم‌اکنون در دوحه قطر و با حضور نمایندگانی عالی‌رتبه از ۱۹۳ کشور جهان – از جمله یک هیأت ۲۲ نفری از ایران به ریاست معاون رییس جمهور و رییس سازمان حفاظت محیط زیست – در حال برگزاری است، سخن از رقم‌هایی نجومی و تریلیون دلاری بابت خسارت‌های سالانه انتشار گازهای گلخانه‌ای می‌رود ؛ پدیده‌ی نامیمونی که خواه ناخواه بر وخامت بحران آلودگی و وارونگی‌ (اینورژن) های پرتعدادتر دمایی در کلان‌شهرها می‌افزاید. در تأیید این مدعا، هفته گذشته – ۱۲ آذر ۱۳۹۱ – دکتر عباس رنجبر، رییس مرکز ملی خشکسالی سازمان هواشناسی کشور در همایش بررسی وضعیت تالاب‌های ایران، به صراحت اذعان داشت که بر بنیاد پیش‌بینی‌های صورت گرفته متکی بر ۲۰ مدل مختلف، در مورد وضعیت بارندگی و دمای کشور در طول نیم قرن آینده، جملگی از کاهش بارندگی و افزایش میانگین دمای کشور خبر می‌دادند؛ زنگ خطری که به ویژه در کلان‌شهرها می‌تواند شرایط را غیرقابل تحمل‌تر از امروز سازد.

این‌ها را نوشتم تا بار دیگر تأکید کنم: استفاده از مسکن‌های پرخرجی چون تعطیل کردن مدارس و دانشگاه‌ها و ادارات دولتی، هرگز نخواهد توانست معضل آلودگی هوای کلان‌شهرهای ایران را حل کند.

اگر بر این باوریم که سهم عمده‌ای از آلودگی هوا ناشی از تردد خودروهای شخصی و دولتی است، باید بکوشیم تا با گسترش شتابناک‌تر ناوگان حمل و نقل عمومی وریلی و پراکنش منظم‌تر آن در تمامی سطح ۷۰ هزار هکتاری پایتخت و دیگر شهرها نظیر اراک، کرج، اهواز، اصفهان، تبریز، شیراز، قم و مشهد، عملاً شهروندان را در انتخاب گزینه‌هایی ارزان‌تر، سریع‌تر و ایمن‌تر برای تردد در شهر تشویق کنیم. در حقیقت به جای ساخت بلوارها و تونل‌ها و آزادراه‌های درون شهری بیشتر که مردم را تشویق به استفاده بیشتر از خودروهای شخصی می‌کند، باید اولویت نخست به گسترش خطوط مترو و اتوبوس‌های BRT باشد. افزون بر آن، باید علاوه بر ارتقای کیفیت سوخت خودروها و سامانه احتراق آنها در خودروهای داخلی، بکوشیم تا به تدریج با جایگزینی استحصال انرژی از خورشید و باد و کاهش مصرف سوخت‌های فسیلی، تا آنجا که امکان دارد انتشار گازهای گلخانه‌ای و بروز جزایر حرارتی را به کمینه برسانیم. همچنین باز دقت در ساخت و سازهای بلندمرتبه در تهران و دیگر کلان‌شهرها با توجه به جهت باد غالب، باید بکوشیم تا دالان‌های طبیعی عبور باد – که سرعت متوسط آن هم عموماً کمتر از ۱۰ متر در ثانیه است – مسدود نگردد؛ در صورتی که روند بلندمرتبه‌سازی در باختر تهران (محدوده منطقه ۲۲ شهرداری) از این منظر می‌تواند بسیار نگران‌کننده باشد.

خروج صنایع آلوده‌کننده‌ای مثل سیمان، پالایشگاه، پتروشیمی، صنایع آلومینیوم، خودروسازی و کوره‌پزخانه‌های تولید آجر و سفال از حریم شهرها، از دیگر اقدامات حکومتی برای کاهش خطر آلودگی در کلان‌شهرهاست. به گفته وحید نوروزی، فقط کافی است بدانیم که روزانه شصت میلیون لیتر مازوت در نیروگاه‌های شهید رجایی در آزاد راه تهران قزوین، بعثت در جنوب تهران، شهید منتظر قائم در جاده کرج و نیروگاه طرشت و ده‌ها واحد بزرگ صنعتی در اطراف تهران از قبیل سیمان آبیک و سیمان تهران دارد مصرف می‌شود که فرآیند سوختن حاصل از آن، یکی از بزرگترین عوامل تولیدکننده ذرات معلق در تهران است. همچنین از آنجا که فرآیند تولید گوشت قرمز، یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌های انتشاردهنده گازهای گلخانه‌ای‌ است، جای این پرسش مطرح است که چرا باید بزرگترین تولید کننده گوشت قرمز در ایران، استان تهران باشد و چرا نباید دامداری‌های صنعتی از این دست، به استان‌هایی منتقل شوند که با چنین معضلی کمتر مواجه هستند.

به موازات چنین اقدام‌هایی باید سیاست رساندن سرانه فضای سبز به حد استانداردهای پذیرفته شده، با قوت ادامه یابد و اجازه قطع درختان به بهانه‌های مختلف داده نشود؛ روندی که در طول ۶۰ سال اخیر ادامه داشته و محدوده‌ی کنونی تهران بیش از ۷۰ درصد از پوشش گیاهی و رویشگاه‌های درختی و باغی‌اش را از دست داده است. عین ماجرایی که برای باغ‌های اصفهان، شیراز، همدان، اراک، مشهد و … به وقوع پیوسته است و متأسفانه این روند با قطع درختان مشهور و زیبای کاخ موزه سعدآباد در همین روزهای بحرانی ادامه دارد !

دست آخر اینکه به نظرم شهروندان هم باید چند نکته ساده را رعایت کنند و مثلاً برای خرید نان از یک کوچه پایین‌تر یا میوه از دو کوچه بالاتر، می‌شود از خودرو شخصی استفاده نکرد! به کودکان و رفتگران شهرداری می‌توان آموزش داد تا برای تفریح یا خلاص شدن از شر زباله‌ها و برگ‌های خشک درختان، نباید آنها را آتش زد؛ اجتناب از کباب کردن گوشت و پرهیز از مصرف فست‌فودهایی مثل همبرگر در روزهای پیک آلودگی، می‌تواند از انتشار ذرات دی اکسید کربن به فضا تا حدی بسیار مؤثر جلوگیری کند و در نهایت، فرهنگ استفاده از دوچرخه با پیشگامی برخی از نخبگان و مدیران جامعه مجدداً ترویج شود.

You are subscribed to email updates from مهار بیابان زایی
To stop receiving these emails, you may unsubscribe now.     Email delivery powered by Google
Google Inc., 20 West Kinzie, Chicago IL USA 60610

جوابیه فروغ فرخزاد به مطالب مجلّه ی فردوسی

Bejan Baran

    جوابيه فروغ به مطالب مجله فردوسي

    يادداشتي بر مطالب مجله فردوسي از فروغ فرخزاد

    دراولين مرحله آرزويم اينست که شما را با مطالعه‌ي نامه‌ي طولاني‌ام خسته نکنم. من عادت ندارم زياد حاشيه بروم وحتي تعارفات معمولي رابلد نيستم به همين جهت منظورم رابدون هيچ تشريفاتي بيان مي‌کنم. من دردي ماه 1313 درتهران متولد شدم. راجع به پدر ومادر و ميزان تحصيلاتم بهترست صحبتي نشود. شايد پدرم ازاينکه دختر پررو وخودسري مثل من دارد، زياد خشنود نباشد. يکسال است که به طور مداوم شعر مي‌گويم پيش ازآن مطالعه مي‌کردم و مي‌توانم بگويم که بيشتر ازهمۀ روزهاي عمرم کتابهاي سودمند خوانده‌ام ،سه سال است که اصولا روحيه شاعرانه پيدا کرده ام.راجع به راهي که درشعر انتخاب کرده‌ام؛ به نظر من شعر شعله‌اي ازاحساس است وتنها چيزي ست که مرادرهرحال که باشم مي‌تواند به يک دنياي رويايي و زيبا ببرد. يک شعر وقتي زيباست که شاعر تمام هيجانات و التهابات روح و جسم خود رادرآن منعکس کرده باشد. من عقيده دارم هراحساسي رابدون هيچ قيد وشرطي بايد بيان کرد. اصولا براي هنر نمي‌شود حدي قايل شد واگر جزاين باشد هنر روح اصلي خود راازدست مي‌دهد. روي همين طرز فکر شعر مي‌گويم. براي من که يک زن هستم خيلي مشکل است که بتوانم دراين محيط فاسد، درعين حال روحيه‌ي خوراحفظ کنم. من زندگي خود راوقف هنرم وحتي مي‌توانم بگويم فداي هنرم کرده‌ام.من زندگي رابراي هنرم مي‌خواهم.مي‌دانم اين راهي‌ست که سرو صدا و مخالفين زيادي برايم دست و پا کرده‌ست.ولي عقيده دارم بالاخره بايد سدها شکسته شود يک نفر بايد اين راه رامي‌رفت ومن چون درخودم گذشت و شهامت رامي‌بينم، پيشقدم شدم. تنها نيرويي که پيوسته مرا اميد مي‌دهدتشويق مردم روشنفکروهنرمندان واقعي کشور است. من ازآن مردم زاهد نمايي که همه کار مي‌کنند وباز هم دم ازتهذيب اخلاق جامعه مي‌زنند بيزارم وبه علاوه من انتقار صحيح رابا کمال ميل قبول مي‌کنم، نه انتقادي که ازروي نهايت خود پرستي و ظاهر سازي وفقط به منظور ازميدان به دربردن طرف وبدنام کردن او مي‌شود، مي‌دانم که خيلي صحبت راجع به من مي‌شود، مي‌دانم که خيلي اشعار مرا تعبير وتفسير مي‌کنند وحتي براي بدنام کردن من براي اشعارم جواب مي‌سازند تا به مردم وانمود کنند که من براي شخص معيني شعر مي‌گويم. ولي با همه اينها ازميدان به در نمي‌روم. من شکست نمي‌خورم وهمه چيز رادرنهايت خونسردي تحمل مي‌کنم همان‌طور که تا به حال کرده‌ام. من عقيده دارم که يک قطعه شعر بايد مثل جام شراب انسان راداغ کند وهمه ي کوششم دراين راه مصروف مي‌شود وسعي مي‌کنم اشعارم درعين سادگي همين اثر راروي خواننده بگذارد. درمورد نويسندگان و شعرايي که مي‌پسندم، درميان شعراي ايراني معاصر، فريدون توللي را استاد خودم مي‌دانم و به اشعار نادر نادرپور وفريدون مشيري بي‌اندازه علاقه‌مندم وبه انها ايمان دارم. دراشعار فريدون مشيري لطف ورقتش رامي‌پسندم ودر اشعار نادر نادر پور قدرت تجسم وهنر توصيف وتشبيهات واستهارات بديهي که به کار مي‌برد ازنظر من ممتاز و استادانه‌ست. از شعراي خارجي ، شارل بودلر شاعر فرانسوي راازروي ترجمه هايي که از اشعار او درمجلات چاپ شده مي شناسم، مي‌پسندم وبه کنتس دونواي هم ارادت دارم چون مکتبم را به مکتب او نزديک مي‌بينم وتنها کتابي که هيچ وقت ازخواندنش سير نمي‌شوم ترانه هاي بيليتيس است . بيليتيس براي من مظهر همه چيز است ازنويسندگان خارجي آندره ژيد فرانسوي و اميل زولا راترجيح مي‌دهم وضمناً موزيک ايراني رابه موسيقي کلاسيک واروپايي ترجيح مي‌دهم. چون من اصولا اندوه رادوست دارم واز رنج لذت مي‌برم. بعد از موزيک به سينما علاقه دارم ولي متاسفانه درشهري که فعلا زندگي مي‌کنم ازنعمت ديدن يک فيلم خوب هميشه محرومم. بزرگترين آرزوي من اينست که يک هنرمند واقعي باشم وهميشه سعي مي‌کنم به اين آرزو برسم وچون کتاب راخيلي دوست دارم باز هم آرزو مي‌کنم سطح فرهنگ مملکت بالا برود ومردم هنر وارزش حقيقي آن رادرک کنند وآنقدر فهميده و روشنفکر بشوند که ديگر به تحريک زاهد نماها تسليم نشوند وبه آنها اجازه‌ي دخالت درکاري راکه صلاحيت قضاوت ندارند ، ندهند.

    آرزوي من آزادي زنان ايران وتساوي حقوق آنها بامردان است. من به رنجهايي که خواهرانم دراين مملکت دراثر بي عدالتي هاي مردان مي‌برند کاملا واقفم ونيمي ازهنرم را براي تجسم دردها و آلام انها به کار مي‌برم .آرزوي من ايجاد يک محيط مساعد براي فعاليتهاي علمي وهنري واجتماعي بانوان است.آرزو دارم مردان ايراني ازخودپرستي دست بکشند وبه زنها اجازه دهند که استعداد وذوق خودشان راظاهر سازند.

    به اميد آنروز،فروغ فرخزاد- اهواز

    ازکتاب« شهرآشوب» نوشته مريم جعفري انتشاراتِ شادان- بهار 84

چیزی بنام زندگی

     بجای بحث مرغ و خروس، ادبیات، شعر، طنز و غیره، تصمیم دارم حکایت امروز صبحم را برای شما تعریف کنم؛ تو شهر ما شروع کرده‌اند به تشکیل پرونده برای مراجعه به پزشک محلّه. اتفاقاً فرصت داشتم و با اصل موضوع هم موافق بودم. پرونده که تکمیل شد گفتند برو تا خبرت کنیم. چند روز بعد تلفن زدند بیا برای انتخاب پزشک. روز اوّل بود، رفتم برای معارفه! و چک آپ مختصر در حدّ یادداشت در پرونده برای روز مبادا. چون روز اوّل ماه رمضان هم بود و مغازه‌ها در حال تعطیلی و بی‌مرغی! و بی‌گوشتی، و نانواها و قصاب‌ها و مرغ‌ها هم تخمشان را گذاشته و رفته بودند، یا هنوز برای تخم‌گذاری بعدی چانه‌می‌زدند، درمانگاه خلوت بود و آقای دکتر مریض زیادی نداشت.

     گفتم (البته بعد از سلام!): جناب دکتر! چه قدر می‌شود وقت شما را گرفت؟ گفت: مگر خیلی حرف داری؟ گفتم: ای! بدکی نیست. از سر می‌خواهم شروع کنم تا برسم به نوک پا! گفت: تا مریض دیگری نیامده وقت داری. بعد لای پرونده را باز کرد و شروع کرد به نوشتن. گفتم دکتر جان! سرم اغلب درد می‌کند یعنی سر و سامانی ندارم، از حرف‌های نسنجیده و دروغ‌های شاخدار سردرد گرفته‌ام هر روز هم بدتر می‌شوم. موهایم بخاطر آلودگی هوا دسته‌دسته می‌ریزد. گوش‌ام پر از سر و صداهای نا مناسب است؛ از صدای بلندگوی مسجد گرفته تا دست فروش و نان خشکی تا صدای خالی کردن تیر آهن و آجر و کوبیدن پلیتِ کانال کولر و چکش برقی تا ترقّهِ بچه‌ی همسایه، گردن‌ام درد می‌کند چون از بس توی صف نان و شیر سوبسیدی و مرغ دولتی سرک کشیدم و گردن خم کردم گردن‌ام به یک طرف خشک شده، فکّ‌ام درد می‌کند از بس که به مأمور سرشماری توضیح دادم که خانه ندارم، حقوق‌ام چقدر است، چند نفریم، از اینترنت پر‌سرعت استفاده نمی‌کنم! و چه‌قدر باید کرایه و قسط بدهم، آخر کار می‌پرسد: پارکینگتان چند متر است!

   دکتر می خندد و می‌پرسد: باز هم هست؟ می‌گویم: هنوز که توضیحی نداده‌ام؛ شانه‌ام زیر بار گرانی و فشار زندگی خم شده، سینه‌ و دلم از بی‌مهری روزگار می‌سوزد، ریه‌ام از گرد و خاک پر است و هوائی برای نفس کشیدن ندارم. قلبم از زورگوئی و ناملایمات تیر می‌کشد و احساساتم دارد منفجر می‌شود. گرچه نمی‌دانم جای ارگان یا عضو مربوط به شخصیت‌ام کجاست ولی از بس کوچک شده دیگر آن را حس نمی‌کنم و در عوض کنارش غده بزرگی سبز شده و هیچ پزشکی هم غدّه به این بزرگی را نمی‌بیند ولی خودم آن را حس می‌کنم. معده‌ام پر از خالی است و صدای طبل جنگ می‌دهد و دائم با روده‌ام در حال نزاع است… دکتر می‌گوید: با این همه مشکلات چه‌طور تا بحال زنده مانده‌ئی؟ می‌گویم: دکترجان! شما به این می‌گوئید زندگی؟ مریض بعدی که می آید دکتر می‌گوید: بقیه‌اش را بگذارید برای جلسه‌ی بعد! چند آزمایش باید بنویسم و بعد دارو تجویز کنم. روز خوش!

بزن بریم!

     امروز صبح که نه، نزدیک ظهر، با بی‌حوصلگی رفتم سراغ لپ‌تاپ. انگشت اشاره دست چپ‌ام از نصف شب به بعد درد گرفت و بعد از کار افتاد. با انگشت وسطی تایپ می‌کنم، کمی کندتر. همین چند لحظه پیش دوست نازنینی مطلبی توی فیس بوک گذاشت و مرا هم تگ کرد. نوشتم و از همه هم خواهش کردم تگ نکنید کسی گوش نمی‌کند! با این دوست چون خیلی مورد علاقه و احترام‌ام هست دعوا نمی‌کنم! چیزی از صبح که نه، از نصف شب تا به حال توی ذهنم بود، می خواستم بنویسم، گذاشتم سر فرصت ولی این فرصت‌ها هیچ وقت پیش نمی‌آید مگر کسی بیاید و تلنگری به احساساتم بزند! دوست نازنین‌ام توی کامنتی نوشت: «کاش من هم مثل نام تو آرام بودم!» آرام!

     دیشب یکی از بدترین شبهای‌ام بود. تنها بودم و از بعد از ظهر وسط سینه‌ام شروع کرد به سوختن همراه با درد شدید. کلافه شدم. عقیده به دکتر و دوا ندارم یعنی اسم دکتر بدترم می‌کند! خودم خودم را مفت و مجانی بکُشم بهتر است تا دکتر پول زیادی بگیرد و مرا بکُشد! در این زمینه هم اجباراً خودکفا شده‌ام. بلند شدم دوتا قرص لورازپام رفتم بالا با آب زیاد که بیشتر اثر بکند. کمی دراز کشیدم لپ‌تاپ را هم بستم تا هوس نکنم. فکر کردم این روزها که خبر خوب کم است یا نیست. یادم نیست کی خوابم برد! تلفن سالن زنگ زد. معمولاً آن گوشی را برنمی‌دارم چون نزدیکان می‌دانند و اگر آشنائی باشد شماره تلفن اتاق خودم را می‌گیرد. دیدم این هم زنگ زد. برنداشتم. حالم خوب نبود. گفتم چندبار که زد خسته می‌شود و دست برمی‌دارد. هنوز صدای زنگ‌اش تمام نشده بود که گوشی موبایل شروع کرد به زنگ زدن. بلند شدم دیدم نزدیک نصف شب است. دوستی بود و گفت می‌خواستم حالت را بپرسم! گفتم ممنون ولی تا همین حالا که سه بار زنگ زدی حالم بهتر بود!

     تا صبح دیگر خوابم نبرد. صبح که تازه خواب رفتم، زن سرایدار آمد و گفت: «دست‌فروش آمده نزدیک خانه بساط پهن کرده، فکر کردم شاید میوه لازم داشته باشی.» گفتم: «نه، ممنون، دارم.» کاش یکی بساط مرغ‌فروشی پهن کرده بود یا نان سنگکی! بعد دیگر خوابی در کار نبود رفتم سراغ شیر آب و دوش و از این بساط‌ها. برگشتم بدون صبحانه، چون حوصله نداشتم. خواستم سری به دوستان بزنم تا از فکر و خیال بروم بیرون. لپ‌تاپ را روشن کردم، صدای بلند گو از پشت اتاق تمام ستون و دیوارهای خانه را به لرزه در آورد. «پلاستیک کهنه، دمپائی کهنه، نونِ خشک…» منتظر شدم تا برود. دوّمی هوز این یکی نرفته آمد: آبگرم‌کن. یخچال اتو برقی سماور می‌خریم…!» و سوّمی هم بعدتر آمد. تصمیم گرفتم دریچه را ببندم و کولر روشن کنم. شروع کردم به نوشتن. چهارمی بلندگویش را بیخ گوشم به صدا درآورد: «سبزی آش، سبزی پلو، سبزی خوردن… ارزونش کردم…خونه‌دار بیا ببر تا تموم نشده!» شروع کردم به نوشتن. بی خیال شدم. از مرغ و گوشت و آرامش امروز خبری نیست، بزن بریم!